تحول انفسی
تعداد بازدید تعداد بازدید: 391 تاریخ ارسال تاریخ ارسال: ساعت 8:45 ق.ظ، دوشنبه، 17 خرداد، سال 1395 نظرات بدون نظر

او آمد تا ” تحوّل انفسی “در حیات مرده ی بشری به وجود آورد و با آمدن او قلبِ اثیرِ اسیرِ دام ھای اسارت خود را که در سیطره ی حکومت عصیان بود سوزاند و روح خویش را به ” روح خدا” پیوند داد.

Captureبه گزارش سرویس اجتماعی رادکانا، به نام آن خالق بی ھمتا و عظیم شکست ناپذیر! به نام آنکه قادر است و متعال، حکیم است و حلیم، رحمان است و رحیم.

“سبحان الله و به نستعین” این ندایی است که از شعله ھای آتش درون برمی خیزد و دلھایی این ندا را می شنوند که خود تیر شعله ور باشند.

می خواھم از راز و رمزھای دھکده ای بگویم به نام “ایران” که امروز من و شما در آن زندگی می کنیم و روزگار خویش را در بستر زمان سپری می کنیم.

اینجا ھمان دھکده ای است که ھنوز آثار ظلم و ستم حیوانات انسان نما را در خویش دارد و ھنوز ناله ی صدای مظلومان را که از ظلم انسان نماھا برمیخیزد در خود می شنوند.

اینجا دھکده ی اسارت بود و بردگی، دھکده ی تاریکیھا و ظلمت ھایی بود که بر روشنایی دلھا ھاله گرفته بود اما مردمان این دھکده اسیر تاریکیھا بودند درحالی که دلھایشان اثیر بود.

روزھا و شب ھا می گذشت در حالیکه زمان ھمیشه شب بود تا اینکه روزی از شب ھا “مردی با وسعت خورشید”در ” قم ” ظھور کرد تا غم را بشکند و تاریکی را روشنایی بخشد.

نمی دانم او که بود؟ آیا او ابراھیمی دیگر بود که بت ظلمت را می شکست یا موسایی دیگر که ید بیضایی اش چشمان سیاھی را کور می کرد؟

او روح نوح را در خویش داشت که آن “روح خدا “بود.

او حسین بود که به استقبال خون می شتافت.

او آمد تا آغازی بر یک پایان باشد، پایان شبی تار در دھکده ای خاموش.

او آمد تا ” تحوّل انفسی “در حیات مرده ی بشری به وجود آورد و با آمدن او قلبِ اثیرِ اسیرِ دام ھای اسارت خود را که در سیطره ی حکومت عصیان بود سوزاند و روح خویش را به ” روح خدا” پیوند داد.

بدین گونه روزگار شب، خزان گشت و روز، روزی دھنده ی رستاخیز بھار شد و بھار روح دمیدن را در خاک مرده ایجاد نمود تا آیه ی مبارکه ی ” و یُحیِی الأرضَ بَعدَ مَوتِھا “را مصداق شود.

“خمینی”باغبانی بود که علف ھای ھرز مادّیت را بر می داشت و به جای آن گلھای لاله پرورش می داد.

لاله ھایی به سرخی “خون شھید” که عطر بھشت را در فضای باغ گستراند.

خورشید باغبان، عاشق خدا بود و خدا عاشق او. امّا یک روز خورشید مانند روزھای دیگر نبود. خورشید بی تاب بود برای وصال به معشوق خویش و معشوق طالب عاشق.

فرشتگان الھی جاده ی عشق را گستردند و لاله ھا به استقبال خورشید در کنار جاده ایستادند. آری خورشید رفت تا ترجمان عشق گردد.

با رفتن خورشید ساقه ی گل ھا خم شد و در سکوتی سوزناک از غم ھجران فرو رفت. امّا باغ بی باغبان کجا دوام یابد؟!

خورشید که رفت ماه که تلألو نورانیّت را از خورشید آموخته بود باغبانی باغ ھدایت را متحمّل گردید تا باغی را که خورشید آبیاری کرده بود به
سرمنزل مقصود رھنمون سازد.

پس ای گل ھای خاردار انسانیّت از خواب بیدار شوید و جامه ی خار از تن خویش بر کنید و درس زیستن را از لاله ھا بیاموزید!

نویسنده: مسیب رائیجی – (فرھنگی) بندرترکمن معاون پرورشی و تربیت بدنی

انتهای پیام/

ارسال نظر