در اعماق کبود زمین به خواب رفته اند؛بی خبر از همه جا؛بی نیاز از همه چیز
تعداد بازدید تعداد بازدید: 149 تاریخ ارسال تاریخ ارسال: ساعت 9:45 ق.ظ، دوشنبه، 18 اردیبهشت، سال 1396 نظرات بدون نظر

داستان نویس گلستانی سوگ نامه ای را تقدیم به جانباختگان معدن زغال سنگ آزادشهر کرد.

به گزارش سرویس اجتماعی رادکانا به نقل از قابوس نامه، محمد حسین صفری از هنرمندان گلستانی است که در سوگ حادثه دیدگان واقعه معدن آزادشهر این متن زیر را به زیبایی هرچه تمام تر سروده است.

… دلم می خواهد ناپدید شوم
در میان هجوم اینهمه اندوه
از میان بادهایی که بی امان می وزند
بگذرم
از میان تمام هراس های گاه و بیگاهم
در مقابلِ لحظه های سخت ناگزیر
از جهانِ کوچکِ حادثه های بیشمار
پیوستگیِ اندوهِ تلخِ “مرگ” ، سیاهی و رنج
اندوهِ “بهاریِ” خبرهای ناگوار
آنجا که مرگ
آغازی می شود برای “علف های نورس”
کودکان چند ماهه ، دخترکان نوعروس
مردان روسپید ، مادرانی مبهوت
و پدرانی که پیشتر پای تمام غم های خانه مُرده اند .
آنجا که مرگ وعده می دهد
ساکنان راستین جنگل و “کوهپایه” را .
… دلم می خواهد ناپدید شوم
میان “شالیزاران” سالخورده ای که همراه نسیم
از مقابل “یورت” می گذرند
“کَرت” های شخم زده ، “گاوآهن” های پیر
و “اسب های برهنه” ی مردانی که زغال پوشیده اند
سیاهی خورده اند
زخم برداشته اند
تا آب از “آسیاب” نیفتد
“شالیزار” قد بکشد ، کودکان بخندند
نوعروسان برقصند ، مادران پرواز کنند
و پدران ، جانی دوباره بگیرند .
… دلم می خواهد ناپدید شوم
در میان “غباری” که از پس “دره های بلند هیرکانی” ، برخاسته است
نزدیک به اعماق “جنگلی” که زخم خورده است
چنان دستهای پینه بسته ی کارگری که آشنا بود و من می شناختمش
پشت چند “آبادی” پیچیده در حنای سرخ
از میان ابرها بگذرم
پوشیده از سیاهی تپه هایی که پر است از “معادن خاموش”
بروم ، پی دستهای آهنین چند مرد شعله پوش
بروم ، سمت مرزهای بیکرانه ی خیال
هیچ نبینم
یا که جز سکوت ، از این جهانِ باد کرده یِ خشم و نفرت و دروغ
هیچ نشونم
اما … نمی شود
آنجا ، هنوز باد می وزد
و باد از درخشش شکوفه های باغ هایی می آورد
که چند مرد پُرتوان
در آنسوی تپه ها کاشته و به آن رسیده اند
باد می وزد و با خود از هوای شرجی “خزر”
با خود از عبور خسته ی “چلچله” ها
چند تکه از نگاه مادران پیر
چند تکه از دل قویّ و پاره پاره ی پدرانی که مانده اند
پای “تپه های زغال پوشِ هیرکانی”
عمر به باد داده اند
باد می وزد
و با خود ، چند تکه از باقی مانده یِ بهاریِ پیکر نوعروسانی می آورد
که همراه با مردانِ سیاهپوشِ خود
در اعماق کبود زمین به خواب رفته اند
بی خبر از همه جا
بی نیاز از همه چیز .
… دلم می خواهد ناپدید شوم
اما …  نمی شود
بادِ آسمان صبح ، هنوز هم می وزد
و مسیر خانه ی من از مقابل “یورت” می گذرد
من ، فاصله ی چندانی با اندوهِ “کبک” ها
با آوازهای غمگنانه ی “سمور ها ، ملخ ها و قورباغه های جنگلی”
با افسردگی “زاغچه” های مقیمِ یورت ندارم
کودکی من از آنجا گذشته است
و جوانی من …
من اعماق سیاه زمین را پیشترها دیده ام
من دست به زغال زده ام
من سیاهی خورده ام
سیاه پوشیده ام و قد کشیده ام
همراه “شالیزارانی” که در مقابل “یورت” ، پیر شده اند
همراه “رودخانه” ای که با تاریخِ “یورت” پیوند خورده است
و “بارانک” هایی که سنگ های سیاه را در آغوش گرفته اند
از پیچ و خم “جادهّ” ای که تمام آرزوهای مرا با خود برده است
اگر قرار باشد ناپدید شوم
جایی را نمی شناسم
امن تر از اعماق سیاه ، سرد و نمور زمینی که در آن “سیب” خورده ام
“برنج” خورده ام
“گیلاس” و “انجیرهای سیاه جنگلی” .
… در میان هجوم اینهمه اندوه
از میان بادها می گذرم
از میان ابرهایی که با من قوم و خویش بوده اند
بر می گردم ، با “قرقاول ها ، عقاب ها ، پلنگ ها ، آهوان”
و “عقاب” هایی که با من کوچ کرده اند
به “تونل” های سیاه کشیده در اعماق زمین
“کوره های کک پزی”
“واگن” های پر از زغال
“اسب” های تَرکه ی زغال بری
“ریل” های نشسته در میان مه
“سنگ شویی” های کودکانه در میان دست و پای خسته ی کارگران
“زغال شویی” های بازیگوشانه
“اکتشاف” های پی در پی
رگه های عمیق زغال در دامنه ی صخره ها ، “انفجار” های پرشکوه
و خنده های سپید مردانی که از شمارش دندانهای “قیماقی” شان می شناسمشان
حتی اگر صورت ها در میان مه
در میان برف
باران و دلتنگی های تیره ی “کوهستان”
در میان غباری که سالهاست به خاموشی نشسته است
پیدا نبوده باشد
برمی گردم و روسپیدی ام را
با کارگران پشت شالیزاران وسیع
کارگران “معادن خاموش”
کارگران گرسنه
با کارگرانی خسته از تیشه های روزگار ، جشن می گیرم .
می دانم ، پدرم خواهد آمد
و برادرم ، پسر عموها ، و دایی ام
و تمام مردانی که سالهاست
در خاموشی اجباری معدن های طلایی که سیاه بوده است
پر کشیده اند و از میان بادها گذشته اند
از میان ابرها
از کنار کرت های خشک شده
رودخانه ها و “مَمَرز”های سالخورده
از پناه “توسکا”هایِ بلند “هیرکانی”
“تشی” ها و “خرس” های نجیب ” درهّ ی بزلر “گذشته اند
و با مرگِ ناگهانی ” سرخدار”ها
در کرانه ی “بیشه زار”های انبوه
در امتداد “غروب آفتاب”
در افق های آرام دشت های ” جرجان ”
رفته اند .
سوگ نوشته ای از : محمد حسین صفری

انتهای پیام/

ارسال نظر