سرکشی از خانواده های شهدا روستای ایلوار+تصاویر
تعداد بازدید تعداد بازدید: 524 تاریخ ارسال تاریخ ارسال: ساعت 9:39 ب.ظ، دوشنبه، 29 تیر، سال 1394 نظرات بدون نظر

سرکشی و بازدید از خانواده های محترم شهدای روستای ایلوار در ماه رمضان توسط روحانی محترم ایلوار، اعضای هیئت امنای مسجد، اعضای شورا و اعضای حلقه صالحین پایگاه مقاومت بسیج روستا صورت گرفت.

73098346241550933068به گزارش رادکانا، وبلاگ روستای زیبای ایلوار نوشت،

  شهیدان زنده‌اند الله اکبر

امشب مسجد، حال و هوای دیگری داشت. بوی جبهه و شهادت که با زمزمه روضه علی اکبر(ع) امام حسین(ع)، تمام فضای مسجد رو پر کرده بود.

در روز میلاد امام مجتبی علیه السلام با چند نفر از بزرگان روستا به دیدن خانواده شهدا رفنیم و این شد که عصر روز میلاد با چند نفر از بزرگان روستا و تعدادی از نوجوانان بسیجی که اعضای حلقه های صالحین  روستا بودند به راه افتادیم و به منزل چند نفر از پدران و مادران شهدا سر زدیم.

آخرین منزل شهیدی که رفتیم، منزل شهید پاسدار محمد علی محمد زمانی بود که با مادر شهید حاجیه خانم روحی نژاد دیدارنمودیم. حاج سعدالله که عضو هیئت امنای مسجد روستا ، برادر سردار شهید ساورعلیا و خودش نیز از فرماندهان جنگ بوده، پیشنهاد کرد که عکس شهید رو بیارن و مهمانان با دیدن عکس شهید، صلوات و فاتحه‌ای نثار روح اون بزرگوار کردند و پای صحبت‌های مادر شهید نشستند که از فرزند شهیدش می‌گفت.

شاید همه حضور ما در این منزل بیش از بیست دقیقه به طول نینجامید، ولی همه خوشحال بودیم که خدا امسال این توفیق رو به ما داد.

این دیدار تمام شد و به خونه‌هامون برگشتیم، غافل از اینکه حکایت همچنان باقی است…

دیشب در زمانی که مردم در حال خواندن دعای افتتاح بودند مادر شهید محمد علی زمانی با حالتی پریشان به بسیجیا روستا گفت که آقا ابوذر را صدا کنید با او کار واجب دارم.ابوذر رستمی (فرمانده پایگاه که روز قبل از جمله‌ی مهمانان دیروز منزل شهید بود) خدمت مادر شهید رسید و مادر شهید محمدعلی محمدزمانی از خوابی که دیده بود برایش  گفت که آن منزل بعد از ما مهمون دیگری داشته، گفت که بعد از نماز صبح فردای آن روزیعنی 11 تیرماه94 فرزند پاسدارش شهیدمحمدعلی محمدزمانی همراه با مرحوم پاسدار تقی رستمی در همان خانه ، همان اتاق به خواب وی آمده وپسرش می‌گفت:

بهش گفتم: پسرم امروز مهمون داشتیم.

جواب داد: آره می‌دونم… خودم هم بودم و دیدم.

گفتم: اگه بودی پس چرا نیومدی داخل بشینی؟

گفت: آخه من به احترام مهمونا دم در ایستاده بودم…

ای وای… ای وای، اون شهید دم در ایستاده بود… دم در، به احترام مهمونا، یعنی به احترام ما؟!!!! مگه ما چیکار کرده بودیم، مگه ما کی بودیم، مایی که یه عمر فراموششون کردیم، مایی که سالهاست یادمون رفته اینهمه نعمت و آسایش رو مدیون کی هستیم، مایی که یادمون رفته پای سفره کیا نشستیم و نمک کیا رو خوردیم. اون شهید بزرگوار با همرزمش حالا به احترام ما دم در ایستاده بودند.

مادر شهید می‌گفت که اون شهید خیلی خوشحال بود و در عالم خواب پولی را به من تقدیم کرد و گفت این پول را بدهید و از حاج آقا علوی بخواهید که روضه امام حسین (ع)برایم بخونه.

بایدم همینطور باشه، آخه اونا( شهدا ) مث ما نمک نشناس نیستن، هرجا باشن یاد آقاشون هستن و سعی می‌کنن حتی بعد از شهداتشون بازم حق نمک رو ادا کنند، آقایی که احتمالا الان میزبان شهدا است.

امشب حاج‌آقا بعد از منبر، جریان رو تعریف کرد… دل همه لرزید و اشک همه سرازیر شد، و به راستی که باید گفت:

السّلام علیک یا اباعبدالله و علی الأرواح الّتی حلّت بفنائک

 

عیادت از صفرعلی رستمانی (مرضیه)

عیادت از مجتبی داودی

عیادت از عباسعلی کلاموئی

انتهای پیام/

ارسال نظر