پنجمین خاطره چی شد چادری شدم
تعداد بازدید تعداد بازدید: 811 تاریخ ارسال تاریخ ارسال: ساعت 8:25 ب.ظ، چهارشنبه، 8 بهمن، سال 1393 نظرات یک نظر

حجاب برتر همانند کمانی است که تیر شیطان از آن کمانه می‏ کند و به هدف نمی ‏رسد و در نهایت سلامت جامعه و خانواده حفظ خواهد شد.

29به گزارش رادکانا، حجاب برتر همانند کمانی است که تیر شیطان از آن کمانه می‏ کند و به هدف نمی ‏رسد و در نهایت سلامت جامعه و خانواده حفظ خواهد شد.هر اندازه بدن زن برهنه تر باشد، نیرهای شیطانی را بیشتر متوجه خود ساخته و آسیب خواهد دید.

بدون شک لباس‏های نازک و تنگ و بدن نما فرودگاه پیکان مسموم شیطان و موجب خیره شدن چشم‏ های هرزه و آلوده است.

khaterechador

بانوان محترم بادقت بخوانند:

به نام خدایی که مهربان‌ترین مهربانان است..

سلام

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی برای این وبلاگ چیزی بنویسم، از همان روزهای اول شروع به کارش، نوشته‌ها را دنبال می‌کردم، با اینکه خودم به حجاب در هیچ سطحیش معتقد نبودم، اما دوست‌های خوب محجبه‌ام و اعتقادم به آزادی بیان و تفکر باعث می‌شد که حالت تدافعی‌ای نسبت به آن نداشته باشم و حتی گاهی از خواندن بعضی از نوشته‌ها لذت می‌بردم و این بار به خواست خدا خودم هم در این وبلاگ می‌نویسم، باشد که در این روز عزیز، ادای دینی باشد به مادرم، حضرت زهرا سلام‌الله علیها و فرزندان طاهر و پاکشان..

دختری بیست و چهار ساله، کارشناس ارشد، شاگرد اول در تمام مقاطع تحصیلی، استعداد درخشان، با موقعیت کاری عالی و در آستانه‌ی ازدواج…

همه چیز از همین‌جا شروع شد، در آستانه‌ی ازدواج با پسری مهربان و به غایت دوست‌داشتنی که برخلاف خانواده‌اش، مثل من و خانواده‌ام چندان مذهبی نبود و با بی‌حجابی من مشکلی نداشت.

در بدو بدوی کارهای عروسی و دنبال لباس عروس و آتلیه و باغ و تشریفات بودیم، عروس خوشبختی بودم که همه با حسرت نگاهم می‌کردند، همه چیز برای ازدواجم مهیا بود، اما ناگهان همه چیز خراب شد، بدون اینکه بفهمم چطور و از کجا؟

مدتی طول کشید تا فهمیدم پسر یکی از اقوام نزدیکم در معامله‌ای سنگین بر سر همسر و پدر همسرم کلاه گذاشته، با وجود اینکه هیچ دلیلی برای این کار نداشت و از لحاظ مالی برایش این پول‌ها پول خرد محسوب می‌شد. پسری که پیش همسرم و خانواده‌اش به پاکی‌اش قسم می‌خوردم و حتی گاهی به جای طرفداری از همسرم، طرف او را می‌گرفتم، مثل برادر بزرگم بود! و این برادر بزرگ همه چیز را خراب کرده بود..

اول باورم نمی‌شد، مبهوت بودم و سردرگم، دلیل این اتفاقات را نمی‌فهمیدم، نمی‌دانستم حق با کیست، گیجِ گیج بودم تا اینکه مشخص شد همین آقای برادر بزرگ! چشمش دنبال من بوده و مثلا دوستم داشته، با وجود اینکه چهارده سال از من بزرگ‌تر است، با وجودی‌ که همیشه در گوشمان خوانده بودند همه‌تان خواهر و برادرید، باید پشتیبان هم باشید، با وجود اینکه با هم راحت بودیم، حتی در مورد همسرم با هم درددل می‌کردیم و با وجودی که قرار بود همیشه به چشم خواهرش بهم نگاه کند، نه چیز دیگر.. اما این قرارها، قرارهایی نبود که او گذاشته باشد، قرارهایی بود که خانواده‌ها، افراد بی‌حجاب، آدم‌هایی که حوصله فکر کردن ندارند، گفته بودند،

گفته بودند و ما باور کرده بودیم که کافی است دل پاک باشد، کافی است ما به کسی چشم بد نداشته باشیم تا او هم نداشته باشد و حالا مثال نقض آن، تمام زندگی مرا بهم ریخته بود..

خانواده‌ام شوکه بودند، اما باز کسی نمی‌فهمید مشکل کجاست، راستش هنوز هم نفهمیده‌اند، همه تقصیرها به گردن همسرم افتاد و خانواده‌اش، آسان‌ترین کار: مقصر دانستن غایبان

تلاش برای برگشتن من به زندگی عادی شروع شد، اما نشد، عاشق بودم و شیدا، ماه رمضان بود و من، دلتنگ همسری که با بی‌تجربگی‌ و ندانم‌کاری‌های قبلی و تیر خلاص به اصطلاح برادرم! از دستش داده بودم، دستم به هیچ کجا بند نبود، درمانده درمانده بودم و هیچ کس نمی‌فهمید چه می‌گویم.. امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء..

65377243690393330282

هیچ کس جز خدا حرف مرا نمی فهمید، هیچ کس نمی خواست به من کمک کند. آرام آرام شروع کردم به نماز خواندن، قرآن خواندن، ذکر گفتن، تمام مدت در حال گشتن در اینترنت بودم، برای پیدا کردن ختم‌های مجرب، برای آشتی کردنمان، برای ازدواجمان، برای درست شدن اوضاع.. تمام روز را روی سجاده نشسته بودم، تسبیح به دست ذکر می‌گفتم، قرآن می‌خواندم، نماز استغاثه می‌خواندم، گریه می‌کردم و کم کم خودم را انداختم در بغل خدا و آرام شدم، بدون اینکه بفهمم چطور و کجا، آرام شدم و ذهنم به کار افتاد، سعی کردم رابطه‌مان را ترمیم کنم و مهم‌تر از همه حواسم به تمام واجبات و محرمات بود، البته فقط برای اینکه خدا همسرم را برگرداند و در این میان مانده بود حجاب، سختم بود، خیلی سخت، گاهی بهش فکر می‌کردم و سریع از رویش می‌گذشتم، این یکی دیگر در توانم نبود، می‌گفتم خدایا تو ازدواج ما را درست کن، حجابم بماند برای بعد

تا اینکه چله‌ای شروع کردم که می‌گفتند بسیار مجرب است و من، باز برای حاجت گرفتنم، همزمان با این چله شروع کردم به حجاب گرفتن، با تمسخر اطرافیان روبرو شدم، در چشم‌هایشان استهزاء را می‌خواندم، در نظرشان دختر دیوانه‌ای بودم که پیش از جشن عروسی ترک شده بودم و حالا به سرم زده بود، به نظرشان از عشق، مجنون شده بودم و جوگیر و منتظر بودند که بعد از مدتی، حجابم از سرم بیفتد، اما نیفتاد، نیفتاد و ماند و من، بالاخره اسماعیلم را ذبح کردم، ذبحی برای خدا، فقط و فقط برای خدا، گفتم خدایا هرچه شود، من محجبه می‌مانم، فقط آبرویم، قلبم، احساسم و رابطه‌ام را به دستت می‌سپارم، تو وکیل من باش، از الان تا قیامت، هر روز و هر لحظه که هو حسبی و نعم الوکیل و باز کم کم اوضاع آرام‌تر شد،

خودم که بهش فکر می‌کنم هنوز باورم نمی‌شود اصلاً چه شد، اما در این مدت معجزه‌ها از خدا دیدم، از حضرت مادر و فرزندانشان که هرجا نزدیک بود بلغزم، دستم را گرفتند، نگهم داشتند و مرا کشاندند، منی که دیگر از خستگی توان راه رفتن نداشتم، شانه‌هایم دیگر طاقت بار سنگین مشکلاتم را نداشت با لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم ادامه دادم تا امروز، روز میلاد پیامبر خوبی‌ها و پسرشان امام صادق..

از اول ذیحجه امسال، شروع کردم و البته آن موقع حجابم به حجاب سر محدود بود، آرایش می‌کردم، عطر می‌زدم و کمی از موهایم اگر بیرون بود، حساسیتی نداشتم تا اینکه باز هم به واسطه جریاناتی با امام زمان (عج) آشنا شدم، صدایشان کردم، با اینکه راستش آن روزها کمی شک داشتم، اما صدایشان زدم و جوابم را دادند، گفتم یا صاحب‌الزمان اغثنی.. یا صاحب‌الزمان ادرکنی و صاحبم کمکم کردند و باز معجزه شد، معجزه که می‌گویم، باور کنید بدون اغراق معجزه شد و همسرم که او هم در این مدت مانند من تغییرات زیادی کرده بود، بعد از مدت‌ها حاضر شد رو در رو حرف بزنیم.

84

روزی که قرار بود ببینمش، پا روی نفسم گذاشتم، توی دلم گفتم نمی‌خواهم به قیمت ناراضی بودن خدا و امام زمانم برگردد، به هر حال او الان نامحرم است. آرایش نکردم، عطری که دوست داشت را نزدم، عشوه نیامدم، دلبری نکردم و بالاخره به صورتی کاملاً باور نکردنی راضی شد که فرصتی کوتاه به خودمان بدهیم و من به چشم خودم دیدم که دستت را به سمت خدا و اهل بیت دراز کنی، دستت را می‌گیرند، هرچقدر که هم روسیاه باشی، هرچقدر هم که گناهکار باشی، چون قرار است به امید لطف و مهربانی آن‌ها باشی، نه لیاقت خودت که اگر قرار بر این بود، وای به حالمان بود، حتی اگر مثل من، آنقدری خلوص نیت نداشته باشی که از همان اول فقط بگویی برای خدا، حتی اگر چشمت همه‌اش دنبال مزد و پاداش باشد.. با همان طمع مزد و پاداش می روی و بعد درمی یابی که کیمیای حقیقی همین بوده.

تمام تلاشت را می کنی که جلوی یک جدایی غم انگیز را بگیری و می خواهی هیچ قدمی نماند که تو برای حفظ یک زندگی مشترک برنداشته باشی اما نه از روی استیصال بلکه از روی یقین دلت پر از اطمینان می شود و میگویی من تمام تلاشم را می کنم و تمام قدم هایم را درست برمی دارم نتیجه هرچه بشود من تو را دارم و رهایت نمیکنم. دیگر با شرط و شروط عبادتت نمیکنم تو شایسته ی پرستیدنی و من به تو و تدبیر تو ایمان دارم حتی اگر خلاف تمام تلاش های من باشد.

hejabpix.ir-----17

این بخت که را باشد کاید به لب جویی

تا آب خورد ناگه او عکس قمر بیند

نمی‌خواهم بگویم که وقتی تصمیم به محجبه شدن گرفتید، همه چیز برایتان آسان می‌گذرد، اتفاقاً  برعکس، می‌خواهم بگویم حجاب داشتن این روزها سخت است، خیلی سخت، مخصوصاً اگر مثل من قبلاً بی‌حجاب بوده باشید، خانواده مقید و مذهبی نداشته باشید، باید مدام طعنه و کنایه بشنوید، مدام بهتان می‌گویند چقدر زشت شده‌ای، بی‌حالی، مثل مُرده‌ها شده‌ای، حداقل یک ذره آرایش کمرنگ کن تا بشه بهت نگاه کرد، انگار تازه از خواب بیدار شده‌ای و هزاران هزار جمله دیگر، نگاه‌های متعجب و تمسخرآمیز هم بماند، اما شیرینی‌ای دارد که تا نچشیدش، هر چقدر هم بقیه بگویند، نمی‌فهمیدش، امتحانش کنید، مثل من اولش برای مدتی کوتاه، به کسی هم راجع به تصمیمتان چیزی نگویید، لازم نیست به همه درباره‌اش توضیح بدهید، کم کم شروع کنید و به جایی می‌رسید که خودتان با تمام وجودتان دلتان می‌خواهد حجاب داشته باشید.

وقتی صبح از خواب بیدار می‌شوید با وجود خواب‌آلودگی، ذهنتان سریع طرف این می‌رود که مبادا نامحرمی در خانه باشد، لباس که می‌خواهید بپوشید را با معیارهای خدایی انتخاب می کنید، وقتی می‌رسد که همه جمعند و موهای آرایش کرده‌شان را در دست تاب می‌دهند و لبخند‌های دلفریب می‌زنند و با لباسهای نامناسبشان راه می‌روند و واقعاً هم زیبا و رویایی به نظر می‌آیند و شما با یک حجاب ساده و شیک از جلویشان رد می‌شوید و آرامش دارید، حتی از اینکه هیچ کسی حواسش به شما نیست و عامدانه سعی می‌کنند نادیده بگیرندتان، آرامشی که تا تجربه‌اش نکنید، متوجه اش نمی‌شوید را خواهید چشید. از خودتان دریغش نکنید.

n00016855-b

در این دوره و زمانه‌ای که همه چیز را بدون محابا تجربه می‌کنیم، شرینی حجاب داشتن را هم تجربه‌ کنید، حتی برای مدتی موقت و آن وقت می‌بینید که نمی‌توانید دل بکنید..

و یک چیز دیگر، گول نخورید، شما را به خدا گول حرف‌های بدون منطق را نخورید، ما دوستیم، خواهر و برادریم، با هم بزرگ شده‌ایم، مگر حیوانیم که نتوانیم خودمان را کنترل کنیم و هر حرف دیگری که برای توجیه بی‌حجابی زده می‌شود.. کاش می‌شد باز هم بنویسم برایتان که به قول شهید آوینی من از یک راه رفته برایتان می‌گویم، من همه این‌ راه‌ها را رفته‌ام و الان با قاطعیت و دلیل و منطق می‌گویم راه درست همین است، فقط و فقط همین..

پ.ن: حجابم الان کامل است، کامل کامل، بدون ذره‌ای آرایش، فقط مانده چادری شدنم، با تمام وجود دلم می‌خواهد چادری شوم، اما می‌ترسم از اینکه نتوانم خوب حفظش کنم.. نذر حضرت مادر کرده‌ام و از خودشان خواسته‌ام چادرشان را به من امانت بدهند.. دعا کنید برای امانت‌داری لایق ببینندم.. راستی مدت کمی از فرصتی که با همسرم قرار گذاشتیم برای شروع مجدد زندگی مان به نتیجه برسیم، مانده، دعا کنید بتوانم زندگی‌ام را هم حفظ کنم..
نویسنده: پرگل

میم الف می گوید:

سلام
حجاب واقعا چیز خوبیه و انسان رو در بیشتر شرایط حفظ میکنه
اما خواهش میکنم منطقی باشیم و حجاب رو فقط مساوی چادر (اونهم چادر مشکی) قرار ندیم. خانم هایی هستن که پوشش چادر ندارن…اما به قدری خوب و البته با رنگهای نسبتا روشن خودشون رو حفظ میکنن که از صد تا چادری بهتره. بیایم قبول کنیم که جامعه امروزی دیگه مثل سابق، چادر مشکی رو نمیپذیره…اما همچنان نیاز به حجاب احساس میشه! حتی تو محیط های کاری واقعا دیگه نمیشه به راحتی هم چادر داشت و هم کار کرد. پس فقط روی چادر مشکی زوم نکنیم و به همه سلایق احترام بذاریم.
خانمی که ارزش خودش رو میدونه و حجاب میذاره و البته از رنگهای نسبتا روشن و غیر مشکی استفاده میکنه، مطمئنا روحیه بهتری هم خواهد داشت.
موفق باشید.

ارسال نظر