گفتگو با نویسنده جوان کتاب عروج در جنگل
تعداد بازدید تعداد بازدید: 302 تاریخ ارسال تاریخ ارسال: ساعت 10:52 ق.ظ، دوشنبه، 24 آبان، سال 1395 نظرات بدون نظر

هفته کتاب و کتابخوانی و سالروز شهادت حبیب الله شریعتی فرد و پسرش در جنگل آمل در سال ۶۰ باعث شد تا پای صحبت نویسنده جوان گلستانی مولف کتاب عروج در جنگل بنشینیم.

79به گزارش سرویس جهاد و مقاومت رادکانا به نقل از طوبی گلستان ؛ به دو مناسبت سراغ یکی از نویسندگان جوان استان گلستان رفتیم ، روزنامه نگار باسابقه گلستانی که در سوابقش نوشتن کتب دفاع مقدسی را هم دارد .

اولین مناسبت “هفته کتاب و کتابخوانی” بود و دومین مناسبت نیز شهادت روحانی شهید حبیب الله شریعتی فرد و پسرش که کتاب عروج در جنگل توسط این نویسنده جوان در وصف این دو شهید نوشته شده است .

عبدالجواد عموزاد خلیلی بی تعارف به گفتگوی با ما نشست و از نوشتن کتابهایش گفت . او متولد بهمن ماه 59 روستای سرکلاته گرگان می باشد که در مقاطعی در بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس مشغول بکار بود و بعد از آن نیز به حرفه روزنامه نگاری روی آورد.

او منتخب جشنواره شهدای غواص و مدافع حرم و نویسنده یادداشتهایی زیبایی چون “با دستهای بسته هم می توان قهرمان شد” و “مدیون غریب هستیم نه ظریف” می باشد .

20151125 155418 HDR

عموزاد در خصوص نوشتن کتابهای دفاع مقدسی گفت : در سال 85 در اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس مشغول بکار شدم ، آنجا افرادی را می دیدم که در حال و هوای دیگری بودند و با آنچه در جامعه می گذشت غریبه بودند .

پیرمردی(حاج غلام صادقلی) را می دیدم که اگر چه مدیر کل این نهاد بود اما هر روز صبح دفترچه یادداشتی از زمان جنگ را از توی کشوی زیرمیزش بیرون می آورد و می خواند و گریه می کرد … گو اینکه هر روز صبح دلش برای عسگری ، مکتبی و حاج حسین بصیر تنگ می شد .

وی ادامه داد : این حال و هوا به علاوه عکس ها ، وصیت نامه ها و دستنوشته ها باعث شد تا من هم در فضای ایجاد شده قرار بگیرم و کم کم به این فکر افتادم با وجود این همه سند و عکس و خاطره چرا نمی توانیم آنها را تبدیل به کتاب کنیم ، البته در استان کتابهایی نوشته می شد اما تعدادشان کم بود و بعضا اسیر بی کیفیتی و کلیشه می شدند .

عموزاد افزود: در ماههای اخیر به علت حرفه خبری و حضور در فضای مجازی که به فرموده رهبر معظم انقلاب اهمیت آن از انقلاب اسلامی هم بیشتر است ، متاسفانه نتوانستم به قول خودم که نوشتن سالی یک کتاب دفاع مقدسی بود ، عمل کنم اما به خودم تعهد داده ام که حتما برای شهدای مدافع حرم استان یک کتاب بنویسم و حتما این کار را انجام خواهم داد.

کتاب فاتحان خرمشهر

این نویسنده جوان اولین کتابش را فاتحان خرمشهر عنوان کرد و گفت : فکر کنم سال 88 بود که سرهنگ نورعلی مشایخ بخش فرمانده وقت توپخانه لشکر 30 گرگان به عنوان سوژه به من معرفی شد تا خاطراتش از عملیات بیت المقدس را جمع آوری کنم .

f kh

 در آن مقطع چندین بار به لشکر 30 گرگان رفتم و چندین بار نیز این افسر عالیرتبه ارتش به دفتر ما در اداره کل آمد ، صمیمیت ما در روزهای آخر مصاحبه باعث شد تا به منزل سرهنگ مشایخ بخش راه پیدا کنم ، هر چند مهمان نوازی این رزمنده دیار علویان زبانزد دوستانش نیز بود .

کتاب پرنده قلاویزان

دومین کتابم را خواستم برای شهید محمدرضا عسگری بنویسم … بارها وصیتنامه و خاطرات این شهید را خوانده بودم … انسانی بزرگ ، وارسته و با بصیرت که ارادت قلبی فراواین به او داشتم ، اما هرگز نمی توانستم درک کنم با وجود این همه سند ، عکس ، خاطره و همرزم و دوست بجای مانده از این انسان بزرگ کتابی منتشر نمی شود .

as

روزنامه نگار گلستانی اضافه کرد : با خودم گفتم کتابی هر چند جمع و جور و کوچک در قطع جیبی برای کاروانهای راهیان نور و محافل دانشجویی تهیه کرده و به چاپ برسانم که نهایتا این کار را انجام دادم هر چند معتقدم برای محمد رضا عسگری باید بیشتر از این کار شود و کتابهای پرحجم تر با خاطرات زیباتری درج شود.

پرنده قلاویزان در تیراژ 5000 جلد توسط انتشارات ریحانی گرگان چاپ شد و در اختیار ادارات و نهادها و کاروانهای راهیان نور قرار گرفت .

کتاب عروج در جنگل

اما سومین کتابی که نوشتم “عروج در جنگل” بود ، عروج در جنگل بارها اشکم را در آورد ، روایت پدر و پسری که در 24 آبان ماه سال 60 در جنگل آمل توسط منافقین به شهادت رسیده بودند، بارها کتابی که خودم نوشته بودم را خواندم ، بنظرم توانسته بودم خوب جمع و جورش کنم و هر کسی هم کتاب را خوانده بود از من تشکر کرد.

حتی پسر شهید حاج حبیب الله شریعتی فرد که مسئول حراست دانشگاه علوم پزشکی گلستان بود ، وقتی برای تحویل دادن کتاب پیشش رفتم از من تشکر کرد و گفت : کتاب خوبی شده است .این کتاب توسط انتشارات نوروزی و به توصیه ستاد کنگره شهدای روحانی استان گلستان و سازمان بسیج طلاب و روحانیون استان گلستان نوشته شد و در این راه حمایت های حجت الاسلام ریاحی نقش بسزایی داشت .

53

عروج در جنگل روایتی دردناک از به شهادت رساندن محمدرضا شریعتی فرد پاسدار سپاه گرگان و پدرش روحانی شهید حبیب الله شریعتی فرد توسط منافقین در جنگل آمل است .

قسمتهایی از این کتاب را به مناسبت 24 آبان ماه سالروز شهادت این دو شهید با هم می خوانیم :

“… پس از چند دقیقه چند نفر با اسلحه و ملبس به لباس سپاه پاسداران به سمت ماشین آمدند . درب ماشین را باز می کنند و از حاج آقا می پرسند قبل از انقلاب کجا بود و چکار می کرد ؟

همه کسانی که در ماشین بودند فکر می کردند که اینها واقعا پاسدار هستند و هیچ نگرانی به خود راه نمی دادند .

این اطمینان تا حدی بود که محمد رضا کارت شناسایی و برگه ماموریت خود را به آنها نشان داد و به آنها می گوید ماموریت مهمی دارد و هر چه زودتر باید خود را به تهران برساند .

آن دو نفر با تامل یکدیگر را نگاه می کنند .

با دیدن مدارک محمد رضا یکی از آنها به دیگری گفت : دنبال همین دو نفر بودیم که پیدایشان کردیم . بعد رو کرد به حاج آقا و محمد رضا که خیلی آرام و بی صدا از ماشین پیاده شوند .

حاج آقا با طمانینه خاصی از ماشین پیاده شد و به همراه فرزندش و دو تن از منافقین به سمت جنگل رفتند . زن رضا که بچه ای سه ساله در بغل داشت از ماشین پیاده شد و بطرف آنها دوید و از آنها پرسید شما که هستید و با این دو نفر چکار دارید ؟

چرا از بین این همه ماشین و مسافر همین دو نفر را گرفته اید ؟ گفتند : ما مجاهدین خلقیم و دنبال این دو نفر بودیم که پیدایشان کردیم . اینها باید به سوالات ما جواب دهند.

SHARIATIFARD copy

مننافین حاج آقا و رضا را به داخل جنگل می برند . در آنجا از آنها می خواهند که به انقلابشان و امامشان و اسلامشان بی احترامی بکنند .

اما آنها نمی توانستند به چیز هایی توهین کنند که یک عمر در پی آن بودند و برای آن مبارزه می کردند .

در کنار جاده زن رضا مدام این طرف و آن طرف می رفت و از مسافرین دیگر کمک می خواست اما هیچکس برای یاری او نیامد . زن بیچاره تنهایی بطرف جنگل دوید .

یکی از رانندگان سرش را از ماشین بیرون انداخت و گفت : چرا اینقدر پریشانی ، اینها که پاسدار بودند نباید نگران باشید .زن رضا گفت : خیر ، اینها از منافقین بودند .

ناگهان مشاهده شد که محمدرضا دست بسته همراه یکی از منافقین طرف ماشین می آیند در حالیکه آثار شکنجه و زد و خورد در بدنش مشهود است .

قیافه رضا از شدت خونریزی زرد شده بود . زن رضا به طرفش می دود و از او سراغ پدر را می گیرد .

رضا می گوید : ناراحت نباش! پدر مشغول پاسخ دادن به یک سری از سوال های آقایان است .

منافق از او پرسید : اسلحه ات کجاست ؟ می گوید : کدام اسلحه . گفت : همان اسلحه ای که در برگه ماموریتت نوشته .

همونی که برادران مجاهد ما را با آن می کشی . محمد رضا مجبور می شود جای اسلحه را بگوید .

بعد از دقایقی جستجو در ماشین منافق اسلحه کمری محمد رضا را پیدا می کند و دوباره با هم به سمت جنگل می روند .

همسر محمدرضا بطرف منافق رفته و گوشه  اسلحه اش را می گیرد و می گوید : تا نگویی کی هستید و با این دو نفر چکار دارید رهایتان نمی کنم ؟

مگر شوهر من چکار کرده که اینطور او را شکنجه می دهید .

منافق با زدن ضربه ای سنگین به پهلوی زن باردار رضا او را به سمتی پرتاب کرد و گفت : ما مجاهدین خلق هستیم و شوهر شما یک پاسدار است .

او با همین اسلحه ای که در ماشینش بود بسیاری از برادران مجاهد ما را کشته است و الان ما می خواهیم تاوان خون برادران خودمان را از شوهرت بگیریم و با همین اسلحه او را بکشیم .

Copy of Untitled 3 copy

زن رضا که دیگر از همه چیز ناامید و مایوس شده بود آخرین نگاه را به رضا انداخت . گفت : رضا جان ! بعد از تو من یک زن تنها با دو تا بچه در این شب ظلمت جنگل چکار کنم ؟

رضا گفت : ناراحت نباش و به خدا توکل کن . ما راهی را می رویم که اشتباه نیست و هیچگاه از آن بر نخواهیم گشت . خداوند بزرگ پناه بی پناهان است .

آن دو نفر از دیدگان زن دو شدند . زن ذکر “یا غیاث المستغیثین” را تکرار می کرد که ناگاه صدای شلیک گلوله ای از داخل جنگل آمد .

قلب زن از تپش ایستاده و صدای دختر سه ساله بلند می شود . صدای الله اکبر خمینی رهبر فضای جنگل را پر می کند و لرزه بر تن منافقان می اندازد .

 صدای شلیک بعدی می آید و دیگر صدایی از جنگل بر نمی آید . صدای چند شلیک پیاپی باعث می شود زن بطرف جنگل بدود .

همه جا را می گردد اما نشانی از گمشده هایش نمی یابد و خسته و اشک ریزان به سمت جاده می آید و فرزند سه ساله اش را در آغوش می گیرد و دو نفری گریه می کنند .

بعد از چند دقیقه پاسداران گشتی آمل از راه می رسند و از زن می پرسند که این وقت شب در این جنگل تاریک چه می کند .

زن که دیگر به هیچ کسی اعتماد ندارد از آنها درخواست کارت شناسایی می کند . بعد از اینکه مطمئن شد آنها پاسدار هستند کل قضیه را برایشان شرح می دهد .

1429093KAKA025 001

گشتی های سپاه به زن رضا گفتند که خواست خدا و امام زمان (عج) بود که ما به اینجا بیاییم چرا که هیچکدام از ما از راه بندان مصنوعی و یک زن و بچه تنها در این گوشه جنگل خبر نداشتیم .

پاسداران به داخل جنگل رفتند ولی در پیدا کردن جنازه پدر و پسر توفیقی نیافتند .

یکی از پاسداران به زن می گوید که شما همراه ما به سپاه بیایید و ما دوباره به همراه نیروی بیشتری برای پیدا کردن شوهر و پدر شوهرتان برگردیم …

انتهای پیام /

ارسال نظر