دلنوشته یک دانش آموز از راهیان نور
تعداد بازدید تعداد بازدید: 1,626 تاریخ ارسال تاریخ ارسال: ساعت 12:08 ب.ظ، سه شنبه، 6 اسفند، سال 1392 نظرات یک نظر

در این گزارش دلنوشته ای از یک دختر بسیجی منتشر می شود که خاطره روزهای خوش راهیان نور را در مناطق عملیاتی هشت سال دفاع مقدس بازگو می کند.

rahiannoor (3)به گزارش خبرنگار رادکانا، همانند سالهای گذشته به اواخر سال نزدیک می شویم و بوی کربلای ایران به مشاممان می رسد و دوباره دلها هوای طلائیه، شرهانی، فکه، جزیره مجنون و… می کند.

این روزها عاشقان و دلدادگان شهدا به سوی نور حرکت می کنند تا بازخوانی روزهای عشق به حسین (ع) کنند.

در این گزارش دلنوشته ای از یک دختر بسیجی منتشر می شود که خاطره روزهای خوش راهیان نور را در مناطق عملیاتی هشت سال دفاع مقدس بازگو می کند.

وی اینگونه می نویسد: حسین جان از کدام سمت به تو نگاه کنم، از کدام جاده به سوی تو آغوش بگشایم تنها می توانم بگویم با غنچه ی کوچک قلب مرا فراموش نکن.

دستانم خالی است برای تو چیزی ندارم اگر بپذیری دلم را در گلبرگها می پیچم و به تو هدیه می کنم تا بزم شایسته ی قدومت باشد .

قبل از هر چیزی می خواهم از علاقه ام نسبت به امام حسین (ع) بگویم از دلتنگی ام برای کربلا، چگونه بگویم دلم برای کسی تنگ است که وقتی احساس گریه می کنم دستی به مهر می کشد و آروم می شوم کسی که در باغچه ی خانه ام نگاه می کارد و هر شب به بوته های تشنه ی احساس من آب می دهد.

52494_660

کسی که تمام روزها به عشقش زیارت عاشورا می خوانم و شب را برای دیدارش بیدار می مانم.

آنچنان غرق نگاهش هستم که گویا هیچ سیمایی زیباتر از او در نظرم نیست؛ مدتهاست که دلی عارفانه و عاشقانه به او بسته ام.

وقتی که شهدا برایم دعوتنامه شلمچه را فرستادن احساس شادمانی می کردم این احساس همچنان با من بود تا اینکه به شهر شلمچه رسیدیم.

قلبم می گفت که در کربلا قدم می گذارم دلم می خواست با شهدا گفت و گویی ویژه داشته باشم و به آنها بگویم که دیروزشان را برایم بازگو کنند که بی گذشتن از دیروز به فردا سفر کردن معنا ندارد؛ چرا که من شوق پرواز در دلم زنده شده بود.

n00000896-r-b-008

زمانیکه به کربلای هویزه رسیدیم من نذر کرده بودم که روی قبر همه شهدا مقداری گلاب بریزم در آن لحظه من دستم را بردم در کیفم که گلاب را بردارم اما اشتباهی آب معدنی ام را از کیفم خارج کرده بودم در حالیکه متوجه نشده بودم.

فقط در آن را نیمه باز کردم تا بتوانم به هر کدام چند قطره هدیه دهم؛ روی هر کدام چند قطره می ریختم و گریه می کردم بوی گلاب همه جا را فرا گرفته بود به آخرین شهید که رسیدم ناگاه متوجه نگاه اطرافیانم شدم که می گفتند: چکار می کنی دختر؟ چرا آب می ریزی؟ گفتم نه گلابه!

ولی نگاهی انداختم و دیدم آب، در حالیکه یکی از همسفرهای من که می دانست قرار است من گلاب بریزم از آنجا مرا پیدا کرد و وقتی مرا دید گفت: کجایی دختر خودت نیستی ولی بوی گلابت همه جا رو پر کرده.

شگفتی ماجرا این بود که اصلا گلابی ریخته نشده بود و بوی گلاب همه جا را عطرآگین کرده بود.

کربلای هویزه جایی بود که من با تمام وجود احساس کردم در کنار شش گوشه هستم.

چقدر حال شگرفی داشتم و این احساس من تسکینی بود بر دردهای پنهان و ناپیدایم؛ آری امام حسین (ع) را در کنارم حس می کردم.

1112333

روز آخری که در سفر بودیم ماشین کنار جاده جلوی نمازخانه ای ایستاد، همگی پیاده شدیم برای اقامه نماز، من دوباره برگشتم تا لیوانم را از ماشین بردارم که مقداری آب بنوشم، زمانیکه وارد ماشین شدم عطری به مشامم رسید ناگاه متوجه سربندی سبز رنگ که روی آن نوشته شده بود (یا حسین مظلوم) در کنار وسایلم شدم.

قلبم به تپش افتاد ه بود، اما به روی خودم نیاوردم و فکر کردم شاید سربند یکی از بچه هاست که به اشتباه روی وسایل من جا مانده ((مسئولین سفر قبل از مسافرت به همه بچه ها سربندهایی سیاه رنگ هدیه داده بودند در حالیکه این سربند سبز رنگ بود.))

برگشتم به نمازخانه و پس از اتمام نماز وقتی وارد ماشین شدیم به دوستم که در تمام سفر کنار من بود گفتم بیا از بچه ها بپرسیم که این سربند کیه که اینجا مانده است.

از همه بچه ها تک به تک پرسیدم اما هیچ کس جواب نداد برگشتیم و روی صندلی نشستیم دیدم دوستم گفت (یادته توی بیابونا چقدر فریاد زدی امام حسین اگه تو رو صدا نکنم کی رو صدا کنم، اگه دردمو به تو نگم به کی بگم، گفتم آره، گفت: خوب امام حسین جوابتو داده قبولت باشه بپذیرش.

بغضی در گلو داشتم، نفسایم به شماره افتاده بود و اشکهایم بی اختیار روی گونه هایم می لغزید باورم نمی شد و توانایی حرف زدن نداشتم.

هنگامیکه به شهرمون رسیدیم من شب را در منزل خواهرم سپری کردم در حالت شوک قرار گرفته بودم آن شب من خواب عجیبی دیدم. خواب امام حسین (ع).

IMAGE634044269165156250

به آن ماشین آمده بود و همین سربند را برای من هدیه آورده بود و روی وسایلم گذاشته بود و رفته بود و من در خواب با غروری خاص سربند را به دستم گرفته بودم و می چرخیدم و فریاد می زدم که آره امام حسین (ع) فقط به من نظر کرده و این سربند فقط مال خودمه…..

هم اکنون من مانده ام و این سربند، روزهای دوشنبه که روز امام حسین (ع) است من با این سربند درد و دل می کنم و از صاحبش دعوتنامه کربلا را می خواهم و این اتفاق نه تنها بهترین خاطره این اردویم بود بلکه زیباترین خاطره زندگیم نیز شد.

آنقدر غمت در قلبم پذیرم حسین (ع) تا که قبر تو را بغل بگیرم حسین(ع)

وبلاگ: شکوفه های امید

محمد می گوید:

با عرض سلام و ادب
بسیار عالی و زیبا بود خوشا به حال این خانم متدین……. اگ این پست بنده رو میخونید خواهر عزیزم منو هم پیشش سفارش کن………………………..
انشا اله قسمت همه کرببلا بشه

ان الحسین مصباح الهدی و صفینه النجاه

ارسال نظر