شفای دختر فلج با دعای امام رضا (ع) / امام رضا گفت ، به بابات بگو نمیاد
تعداد بازدید تعداد بازدید: 734 تاریخ ارسال تاریخ ارسال: ساعت 9:49 ق.ظ، سه شنبه، 20 اسفند، سال 1392 نظرات ۳ نظر

زینب از تولد از کمر به پایین فلج بود و پدر و مادر او علیرغم وضع مالی نامناسب ، به هر دری زدند و اما گویا قرار بود زینب به گونه ای دیگر که خدا در نظر گرفته بود درمان شود.

thumb275-99fefd25dcb879103357d0fa70c5a2a4به گزارش رادکانا، پدر زینب از خودش به خبرنگار اترک می گوید : اسم من بهنام ، متولد سال 67 ، اهل آذربایجان و نام همسر خوبم هم خدیجه است . من و همسرم ، یکدیگر را خیلی دوست داریم.

به علت بیماری زینب ، خیلی از طرف اطرافیان تحت فشار روانی بودیم . برخی ها ما را به خاطر داشتن فرزندی معلول طعنه می زدند و من یا همسرم را علت این مشکل زینب می دانستند.

اما من و همسرم خیلی یکدیگر را دوست داشتیم و به خدا نیز امیدوار بودیم.

در این بین مادر همسرم یکی از پشتیبانان و کسانی بود که همیشه ما را دلداری می داد.

radkana (1)

کارم چوپانی گوسفندان اهالی روستا است و این تنها منبع درآمد من و خانواده ام محسوب می شود .

همیشه سعی می کنم نمازم را به موقع بخوانم . و همیشه یکی از دعاهای نمازم شفای زینب دخترم بود .

سال ها گذشت و زینب همان طور بود . بچه ی دوم ما هم به دنیا آمد که نامش را از روی قرآن و به احترام پیامبر و هم به احترام مادر خانمم امیر محمد گذاشتیم.

یک روز مادر خانمم قصد کرد برای زیارت به حرم امام رضا (ع) برود و من ناگهان نور امیدی در دلم روشن شد و به مادر خانمم گفتم : مادر جان شما که به پابوسی ضامن آهو می روی ، این پیراهن زینب را هم با خود ببر و در حرم امام رضا(ع) بیانداز .

مادر خانمم گفت : برای چه می خواهی اینکار را بکنی ؟ و من در آنجا با خدا عهدی کردم و بعد هم به مادر خانم گفتم : شما این زحمت را بکش ، بقیه اش با خدا و درد و دل من با امام رضا (ع).

عهدم با حضرت امام رضا (ع)این بود که اگر شفای دخترم را از خدا بگیرد ، حتما پای پیاده از روستایمان به زیارتش می روم .

مادر خانمم به مشهد رفت و چند روزی از آن ماجرا گذشت.

تا اینکه آن اتفاق خوب در آن نماز صبح رخ افتاد.

حدود 70 روز پیش بود . نماز صبح را تمام کرده بودم و داشتم دعا می کردم که ناگهان احساس کردم دو دست روی شانه هایم سنگینی می کند. برگشتم و نگاه کردم ؛ دستهای دخترم زینب بود .

واقعا باورم نمی شد . این زینب دختر منه که روی دو پایش ایستاده و پیش من آمده است . بغلش کردم ،‌می خواستم فریاد بزنم و همسرم را هم بیدار کنم .

البته کمی ترسیدم ، مبادا همسرم بترسد . مدام زینب را بغل می کردم و خدا را سپاس می گفتم .

radkana (2)

رو کردم به زینب و گفتم : چی شد بابا ؟ زینب که چشمهایش پر از اشک بود به من گفت : بابا: یکی دست منو گرفت ،‌منو هفت قدم تا دم در آورد و به من گفت به خاطر 72 تن آوردمت .

بعد تا دم پنجره آمدیم . من به پنجره که باز و بسته می شد نگاه کردم . آن وقت آن مرد به من گفت : به بابات بگو نمیاد.تا سرم را برگرداندم دیگه کسی رو ندیدم.

همان صبح زود به مسجد رفتم و با امام جماعت مسجد صحبت کردم . همه ی اهالی روستا به مسجد آمدند .

موضوع نذرم را به سیدی بزرگواری که در روستای مان زندگی می کند ، گفتم و ایشان هم به قرآن نگاه کرد و گفت : برو و نذرت را اداکن .

فردای همان روز حرکت کردم و الان 66 روز است که توی راه هستم .

دخترم زینب را خدا برای ما به دعای امام رضا (ع)شفا داد. و به احترام این امام رعوف من قصد کردم نامم را مهدی بگذارم .

پایگاه خبری تحلیلی رادکانا، برای آقا مهدی و خانواده ی محترمش آرزوی خوشبختی و سرافرازی می کنیم و امیدواریم آقا مهدی بعد از زیارت حضرت ثامن الحجج سلامت به خانه اش برگردد

جعفر می گوید:

بسم الله الرّحمن الرّحیم
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا الْمُرْتَضَى الْإِمَامِ التَّقِیِّ النَّقِیِّ وَ حُجَّتِکَ عَلَى مَنْ فَوْقَ الْأَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرَى الصِّدِّیقِ الشَّهِیدِ صَلَاهً کَثِیرَهً تَامَّهً زَاکِیَهً مُتَوَاصِلَهً مُتَوَاتِرَهً مُتَرَادِفَهً کَأَفْضَلِ مَا صَلَّیْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَوْلِیَائِکَ – التماس دعا

سام می گوید:

التماس دعا برادر
با اون دل پاک تون واسه ما روسیاه ها هم دعا کنید

حسين می گوید:

یاضمامن آهو التماس دعا

ارسال نظر