مادری که بعد از گذشت ۱۰ سال قاتلان فرزند شهیدش را می بخشد
تعداد بازدید تعداد بازدید: 1,179 تاریخ ارسال تاریخ ارسال: ساعت 3:33 ب.ظ، جمعه، 1 آذر، سال 1392 نظرات ۲ نظر

شهید حسن امامی پس از گذراندن خدمت مقدس سربازی در سال ۱۳۸۱ به استخدام نیروی انتظامی در آمد و پس از اخذ درجه گروهبان یکمی در پاسگاه سنگر تپه غربی مشغول خدمت شد که در درگیری افراد مسلح معاند به درجه رفیع شهادت نائل آمد و نامش در خیل عظیم شهدا ثبت و جاودانه شد و در گلزار شهدای روستای سرکلاته در جوار ۲۴ شهید دوران جنگ تحمیلی به خاک سپرده شد.

IMG_0018رادکانا: شهید حسن امامی کردمحله در سال 1359 در روستای سرکلاته خرابه شهر از توابع شهرستان کردکوی در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد و تحصیلات خود را تا مقطع راهنمایی در زادگاه خود گذراند و برای ادامه تحصیل به شهرستان کردکوی عزیمت نمود و موفق به اخذ مدرک دیپلم شد.

نام: شهید حسن امامی

نام پدر: قلی                            

محل تولد: روستای سرکلاته خرابشهر- کردکوی

تاریخ تولد: 31/6/59               

تاریخ شهادت: 24/5/1383

محل شهادت: پاسگاه سنگر تپه غربی هنگ مرزی اترک

 محل خاکسپاری:  گلزار شهدای روستای سرکلاته خرابشهر – کردکوی                                      

زندگینامه شهید حسن امامی :

شهید حسن امامی کردمحله در سال 1359 در روستای سرکلاته خرابه شهر از توابع شهرستان کردکوی در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد و تحصیلات خود را تا مقطع راهنمایی در زادگاه خود گذراند و برای ادامه تحصیل به شهرستان کردکوی عزیمت نمود و موفق به اخذ مدرک دیپلم شد.

وی پس از گذراندن خدمت مقدس سربازی در سال 1381  به استخدام نیروی انتظامی در آمد و پس از اخذ درجه گروهبان یکمی در پاسگاه سنگر تپه غربی مشغول خدمت شد که در درگیری افراد مسلح معاند به درجه رفیع شهادت نائل آمد و نامش در خیل عظیم شهدا ثبت و جاودانه شد و در گلزار شهدای روستای سرکلاته در جوار 24 شهید دوران جنگ تحمیلی به خاک سپرده شد.

حسن-امامی

فرازی از وصیتنامه شهید حسن امامی:

بنام پروردگار عالمیان و آدمیان

ای خداوندی که غیر از تو خدایی نیست، ای خدایی که بر اسرار جهان شگفت انگیز آگاهی داری، ای پروردگار بی همتا تو خود میدانی که من چقدر شرمنده و خجل ز روی تو هستم و نمی دانم به چه زبانی و صفتی حمد تو را از وجودم برانگیخته و تقدیم تو کنم ، با این حال از تو می خواهم که مرا مورد عفو و بخشش خودت قرار دهی و شیطان را از وجودم محو سازی و مرا به راهی که صلاح من در آن است هدایت کنی تا هم تو خشنود باشی و من هم به خشنودی ورضایت تو خشنود شوم.

شرح مصاحبه:

یک هفته بود که مدام خواستم از اوج انسانیت بنویسم اما نشد… آخر سخت است از چیزی بنویسی که درکش برایت دشوار است، نمی شود از چیزی نوشت که فاصله ی از حرف تا عملش برای ماهایی که در بند دنیاییم زیاداست.

زبری دستانشان را با چشم هم می شد حس کرد.

یاد آن دستان چروکیده که می افتم، بیشتر می ترسم که بنویسم… .

بنویسم از …، بگذار ساده بگویم: می ترسم از بخششی بنویسم که خیلی ها دلش را ندارند.

آن دست های با پوست گردو سیاه شده مادر و دستان زبر و چروکیده پدر حسن امامی، رنج ها کشیدند تا حسن 22 سال قد کشید و … .

حدود ده سال پیش در پاسگاه مرزی سنگر تپه 2 سرباز ترکمن به خاطر کینه ای که از رئیس پاسگاه داشتند، دست و پای وی را در اتاقش بسته و قصد کشتنش را داشتند، حسن امامی 22 ساله برای دفاع از فرمانده خود، وارد اتاق می شود… دو سرباز بدون تامل، به محض ورود حسن 12 گلوله اسلحه ژ3 را بر رویش خالی می کنند… انگار قرار است همه حسن های دنیا در غربت تیر باران شوند و در غربت ندای معبودی یکتا را لبیک گویند.

شهید امامی 01

از پدرش درباره حسن می پرسم:

مجرد بود؟ چند وقت مشغول کار شده بود؟

آره مجرد بود. وارد نیروی انتظامی که شد یک سال مشهد آموزشی بودن بعدش برگشت و یک سال بعد ازون  بود که شهید شد. حسن تازه دانشگاه هم قبول شده بود. یعنی تازه نتیجه قبولیش اومده بود.

 

همین جملات اول را چقدر با افتخار می گفت. کار را برایم سخت کرد.

حالا چطور اصل ماجرا را بپرسم؟! چگونه بگویم: 

“حالت چطور بود وقتی که خبر شهادت را برایت آوردند؟ “

وقتی که بدانی حسن امامی هم بدنی پاره پاره داشت برایت سخت است که از یک پدر حالش را بپرسی. پناه بر خدا:

پدر جان! خبر شهادت رو چطور بهتون دادن؟!

من سر زمین کشاورزی بودم، بهم گفتن بیا خونه پسر کوچکم جواد تصادف کرده.

رفتم خونه گیج شده بودم، جمعیت زیادی دور و برمون جمع شده بودن، گفتم چی شده؟! جواد اومد بغلم کرد… اصلا حواسم نبود که این جواده ، گفتم: چی شده، جواد بیمارستانه؟! یهو متوجه شدم جواد جلومه، گفتم جواد که اینجاست بهم بگید چی شده؟! همینطور مات بودم که یکی از اقوام منو برد سمت پله گفت بشین… کنارم نشست و گفت پسرت رو لب مرز شهید کردن…

 IMG_0012

اما مادر از روایتی عجیب تر سخن می گوید… از خواب بشارت شهادت حسن  برایمان گفت. خوابی که حسن یک هفته قبل از شهادتش دید و به مادرش گفت: ” عالِمی در خواب خبر بهشت و شهادت را به من داد، اگر خدا بخواهد راهی بهشتم… “

 

اما حال مادر یه هفته بعد از این خواب و شب واقعه چطور بود؟!

اون شب خواب دیدم توی صحرای بندر ترکمن سوار یک نیسان(ماشین یکی از اقوام) هستم.

ماشین مدام دور می زد، تا اینکه به جایی رسیدیم که زنی دم درش ایستاده بود.

گفتش اینجا مزار حضرت رقیه(س) هست. گفتم پسرم اینقدر دوست داره زیارت حضرت رقیه رو، تو رو خدا اجازه بده برم داخل…

وقتی داخل رفتم بعد از  طی کردن یه مسیر طولانی متوجه شدم یه قاب عکس خونی توی آسمونه، مثل یه پرنده رفتم بالا قاب عکس رو بوسیدم و برگشتم…

فرداش، بخاطر اینکه حسن مریض احوال بود، برایش غذای آبپزی درست کردم و بعدش رفتم یک شنبه بازار کردکوی، اونجا متوجه نگاه ها و پچ پچ های عجیب هم محلی ها شدم.

اومدم خونه حس کردم بی حالم، خسته ام … برایم عجیب بود، هیچ وقت اینطوری نمی شدم!

یه ساعت بعد دیدم خیلی از فامیلامون که نظامی بودن و گرگان زندگی می کردن اومدن خونمون… همه می دونستن من حسن رو چقدر دوست داشتم…

گفتن لب مرز درگیری شد، حسن هم مجروح شده الان بیمارستانه… گفتم بریم حسن رو ببینم، باید ببینم بچم چی شده… بیتابی می کردم، دلشوره امان نمی داد، 3 تا پیرهن پاره کردم… منو بردن بالای سر حسن…

شهید امامی 02 - Copy

 

من چه می دانم این مادر از چه سخن میگفت ؟! حس قریبانه یک مادر را تنها یک حس مادرانه می فهمد که ثانیه ای دوری از فرزند را هم زیاد می داند…

تنها زنی حال این مادر را درک می کند که خراش کوچک روی دست فرزندش را خنجری بر دلش می داند…

من فقط روایتگر حس یک مادرم؛ نه قلبم و نه قلمم توان حمل آن احساس مادرانه را ندارد… . خدایا ! چگونه بگویم؟!

یک عمرِ ده ساله گذشت و اکنون این پدر و مادر از حق خودشان گذشتند تا دو انسان پشیمان دوباره حق زندگی داشته باشند، اما سوالی ذهنم را مشغول کرده است که روی پرسیدنش را ندارم.

باز هم دل را به دریا زدم و پرسیدم و توقع نداشتم که اینقدر صادقانه پاسخ دهند.

 

ده سال گذشت تا شما رضایت بدین؛ چرا این کار رو همون ده سال پیش یا لااقل 2، 3 سال بعدش نکردید؟!

داغ جوان چشیدیم، پسرم مثل امام حسین سر نداشت!

وقتی رگبار بستن یک طرف صورتشو از بین برده بود… . تا 2، 3 سال پیش هیچ کس نیومده بود واسه رضایت…

کسی از ما رضایت نخواست، ما هم که داغ از دلمون بیرون نمیره اما بالاخره خدا خودش صبر داد تا بتونیم رضایت بدیم.

اون چند سال که نه خانواده قاتل ها واسه رضایت اومدن و نه شما حاضر به رضایت بودین، پس چرا اعدام نشدن؟!

دادگاه دوبار رای به اعدام داد اما یه خرده طول دادن تا شاید نظر ما برگرده.

بار سوم که حکم اعدام رو صادر کردن، گفتن دیگه باید اعدام بشه که ما در راه رضای خدا رضایت دادیم.

شهید-امامی-02---Copy-(2)

سادگی حرف زدنشان بر دل سیاه من که هیچ بر دل هر انسانی می نشست. چه ذوقی در کلامشان بود وقتی گفتند پسرمان مثل مولایش حسین سر نداشت!

مانده ام که حسن امامی چه کرده بود که یک هفته قبل از شهادتش در عالمی رویایی خبر شهدی شیرین به نام شهادت را به او می دهند و در غربتی که بغض را در گلو می ماساند حسن گونه تیر باران می شود و حسین گونه نیمی از صورتش را ژ3 به یادگار می برد؟!

 

چی شد که رضایت دادید؟! دیه ی سنگینی گرفتید یا دلتون به حال خانواده قاتل ها سوخت ؟ چی شد؟ دلایلش چی بود؟!

خدا دست چین کانده( خدا دستچین می کند).همه واسه این مملکت شهید دادن ما هم یکیش، ما در مقابل حضرت زینب (س) و حضرت زهرا (س) سختیی نکشیدیم، وقتی یاد حضرت زینب می افتم خجالت می کشم.

اونا چطور صبر کردن؟ ما هم صبر می کنیم خدا کمکمون می کنه.

بچه هامونم همینو می گفتن و کنارم بودن.

بچه ام در راه خدا شهید شد ما هم واسه رضای خدا و به احترام امام حسین (ع) رضایت دادیم.

همانا می خواستیم با بخششمان باعث وحدت، اتحاد و همدلی بین شیعه و سنی شویم و ارتباط بین آنها را محکم تر و قوی تر کنیم.

آیت الله شاهرودی رئیس قوه قضائیه و سردار احمدی مقدم فرمانده نیروی انتظامی و دادستان چند بار خونمون اومدن این جا گفتن حق شماست، اگه دوست دارید می تونید رضایت ندید و اعدام کنید ولی اگه رضایت بدید بهتره، پیش خدا ارج و قرب داره.

دستشون درد نکنه که بهمون سر زدن، همین ها هم واسمون یه جورایی تصلی خاطر بود.

صحبتایی که کردن و اینکه گفتن پسر شما از یک ملت داشت لب مرز دفاع می کرد، شهادتش در راه خدا بود، همین ها واسه ما تصلی خاطر بود.

ما گفتیم این دو تا جوون هم پشیمونن، خدا هم به بخشش راضی تره خلاصه رضایت دادیم.

به هیچ وجه هم هیچ پول و دیه ای نگرفتیم.

اونها خواستن 100 میلیون بدن گفتیم نه اصلا هیچ پولی نمی خواهیم.

گفتن دو تا گوسفند بیاریم دم خونتون قربانی کنیم، گفتیم اصلا راضی نیستیم این کار رو بکنید.

ما در راه رضای خدا رضایت دادیم. حتی راضی نبودیم که کسی از این رضایت دادن ما باخبر بشه.

اما آقای قاضی گفت که باید همه بدونند تا یاد بگیرند که مثل شما رضایت بدن و ببخشن.

” خدا دستچین می کند”!!!

چقدر این جمله بر دلم نشست… مدام با خودم فکر می کنم که این پدر و مادر کشاورز چه نازک دل بودند که تنها با قدری آگاهی از پاداشی اخروی و رضایت خداوند، درس بزرگی به نام بخشش را یادآور چون من و تویی شدند که مدام در خیابان های شلوغ و پرترافیک، صف گاز و بنزین و نان، حقوق شهروندی و همسایگی، رعایت حق تقدم و… بر سر هم می زنیم و هیچ کداممان قرار نیست کمی از حقمان که شاید هم حق نباشد کوتاه بیاییم.

از طرفی هم به این فکر می کنم که اگر تنها با چند ملاقاتِ کوتاهِ مسئولین و یا رجال مذهبی ما قرار است به عده ای فرصت مجدد زندگی کردن را بدهیم پس چقدر خوب می شود اگر عزیزان مسئول بیشتر سعی کنند تا فرهنگ بخشش نهادینه شود. شاید…

چقدر خوب است که برای جلب رضایت داغداری چون پدر و مادر بگویی: این حق شماست که قاتلان فرزندت را قصاص کنی…  .

چقدر خوب است که به آنها اطمینان بدهی که حقشان سر جایشان است و بعد، از آنها بخواهی که اگر دوست دارند ببخشند که خشنودی خدا و خلق خدا در آن است.

 

مادر جان! کدومتون اول راضی شد که رضایت بده؟!

یک سال پیش که حاج آقا شاهرودی اومدن من دیگه راضی شده بودم رفتم دفتر خونه رضایتمو ثبت کردم.

به بچه هام گفتم چه شما ازم راضی باشید چه نباشید من در راه رضای خدا رضایت میدهم.

آقام راضی نشد تا 4، 5 ماه پیش که بالاخره اینم گفت پسرمون که مثل امام حسین (ع)در راه خدا رفت منم به خاطر امام حسین (ع) و رضای خدا، رضایت میدهم.

بالاخره آدمیزاده دیگه، خطا می کنه. او که خدای ماست می بخشه ما چرا نتونیم ببخشیم؟!

خدایا! این چه سری است که در وجود قلبی مهربان و رئوف به نام مادر نهادی که به محض اطلاع زود می بخشد و زود مصیبت بزرگ خود را در آغوش صبرش می گیرد.

عشقی که نهاد مادرانه یک زن را آکنده چیست که اینقدر زلال و پاک، بخشنده بودن ایزدی توانا را منعکس می کند.

این زمزمه ای رویایی است در عصری که انسان مدام به دنبال حق نداشته ی خود است.

 شهید-امامی-01---Copy-(2)

خانواده های زیادی مثل شما هستند که پسرشون یا همسرشون در حالی که داشت به مملکت خدمت می کرد جونشو داد، واسه اون خانواده ها چه صحبتی دارید؟!

من بخشیدم تا اونا هم بدونند که بخشیدن چیه؟!

تا بدونن بخشیدن سخت نیست. من هم مثل اونها مادر بودم، من هم واسه بچم زحمت کشیدم و با خون دل و به یک سختی بزرگش کردم، اما به خاطر خدا بخشیدم.

این خانواده ها هم اگر خدا رو در نظر داشته باشند باید ببخشند و بهتره که ببخشند.

کلام آخر: شما برای این مملکت خون دادید، فرزندتون در خط مرزی این مملکت شهید شد، توقعتون از این مردم و مسئولین چیه؟!

پدر: مملکتمون رو حفظ کنن، از حرف های دشمنان این کشور تحریک نشن، مواظب باشند تا ایران به روز مصر و عراق و سوریه نیفته انشاء الله، امنیت نعمت بزرگیه که باید حفظش کنند. وحدت و اتحاد و همدلی بین اقوام رو حفظ کنند.

مادر: من انتظار دارم که این مملکت رو و این انقلاب رو حفظ کنند.

خون شهیدمون رو پایمال نکنند.

شهدای ما برای حفظ انقلاب اسلامی شهید شدند، دختران این مملکت با حفظ حجابشون به خون این شهدا و این انقلاب پایبند باشند.

من از این بد حجابی ها ناراحتم.

اولش فکر می کردم که چقدر شبیه آنهایی که پشت دوربین می روند، صحبت می کنند، فکر می کردم که چقدر تکراری است این حرفا، انگار حرف هاییست که از رادیو و تلویزیون یاد گرفته اند و الان به ما می گویند.

اما وقتی بیشتر فکر کردم، دیدم که واقعا یک پدر و مادر شهید به جز همین ها چه انتظار دیگری می توانند داشته باشند؟!

اصلا به فکر چیز دیگری می توانند باشند؟! وقتی برای خرید کالایی هزینه سنگینی می پردازیم، مثل جانمان از آن محافظت می کنیم، به هر ترتیبی که هست نمی گذاریم آسیبی به آن برسد… حال از ایران اسلامی ای که این همه شهید به پایش داده ایم چگونه باید دفاع کنیم؟!

پدر و مادر شهید حسن امامی ای که هزینه سنگینی چون جان فرزندشان را برای این مملکت داده اند، چه خواسته ای جز محافظت از کشور و حفظ انقلاب اسلامی و وحدت و اتحاد و همدلی مردم ایران می توانند داشته باشند …

باشد که همه دلهای مریض قدری تامل کنند …

و أنَّ إلی رَبِّکَ المُنتَهَی

نویسنده رادکانا: آوینی جوان

تقدیرو تشکر می کنیم از دوستان عزیزمان در سامانه اطلاع رسانی روستای سرکلاته خرابشهر که برای تهیه این خبر ما را یاری کردند.

fhvujhy

وصیتنامه شهید حسن امامی:

شهید-امامی-03

IMG_0024

IMG_0022IMG_0004

noor می گوید:

سلام

گزارش و مصاحبه بسیار مفید و ارزشمندی بود.

خدا قوت بر دوستان عزیز و فعالمان در رادکانا

گلستان بلاگ می گوید:

با تشکر از مطلب خوبتان.
مطلب شما با نام خودتان در گلستان بلاگ منتشر شد.
گلستان بلاگ منتظر مطالب شماست.
http://golestanblog.ir/?p=11862

ارسال نظر