میلاد باسعادت حضرت اباالفضل علیه السلام و روز جانباز مبارکباد
تعداد بازدید تعداد بازدید: 368 تاریخ ارسال تاریخ ارسال: ساعت 9:45 ب.ظ، یکشنبه، 11 خرداد، سال 1393 نظرات بدون نظر

چهارم شعبان، یادآورِ خاطره ای شاد و به یادماندنی از تولد نوزادی با چهره ای زیبا و شأنی والاست؛ روزی که خانه کوچک علی علیه السلام بار دیگر ستاره باران شد و تحفه ای دیگر از سوی پروردگار بزرگ به ایشان ارزانی گشت.

04093669710287217291به گزارش خبرنگار رادکانا، روز درخششِ ماهِ بنی هاشم، پسر امّ البنین علیهاالسلام بانوی فداکار علی علیه السلام روزِ شادمانی شهر مدینه و فرزندانِ علی بن ابی طالب علیه السلام .

 

 

عباس می آید…

 

 

عباس آمد تا حسین علیه السلام تنها نباشد؛ آمد تا درس جوان مردی به جهانیان بیاموزد؛ آمد تا برادری را معنا کند، وفا را شرح دهد، ایثار را الگو باشد، شجاعت را تفسیر کند و دلاوری را مصداقی والا گردد.

 

عباس آمد تا یاد و خاطره پدر را برای همیشه در اذهان مردم زنده نگه دارد؛ دلاوری علی و حمایت او را ازدین، سال ها بعد از پدر احیا کند.

 

عباس آمد تا یار و همراهِ حسین علیه السلام گردد و در کنار او بماند. عباس یعنی عشق، فداکاری، برادری و برادر یعنی عبّاس.

 

69_30497

 

 

آقای آفتاب نشان! سید خوب رویان! از تو گفتن، جسارتی می‌خواهد که شاعران گمگشته کوچه‌های خیال هم آن را نیافته اند…

 

از تو سرودن، شجاعتی می‌خواهد که بیدلان در گوشه گوشه هستی ندیده اند…

 

از تو خواندن، عبارتی می‌خواهد که بر هیچ دفتری و کاغذی ننوشته است…

 

از تو گفتن، از تو سرودن، از تو خواندن در جانم، غلغله تمنا ریخته… و نامهایت، قفل دلم را گشوده… و دستهایت که از شعاع آفتاب، نشان همسایگی آورده، در خاطره اندیشه‌ام حکایتهای تو را حک کرده…

 

حکایت بی‌نظیر قامتت را که بلند بود، آن قدر که زینب در کوچه‌های گرم و طولانی بی‌خیال سوز گرما در پناهش گام برمی داشت…

 

ادبت در گذرگاه بلند تاریخ، هزاران یادبود شرافت و کرامت افراشته که تداعی تو را به هزاران و هزاران حادثه عالم یاد آورد…

 

حکایت ادبت، که برادر را مولا بخوانی، مولایی که چشمان سیاه تو برق شبهای تنهایی اش بود، وقتی ماه آسمان نینوا در خون فرو می‌رفت…

 

قلبت، آن هسته تبدار که عاشقی را بر دامن عاشقان هستی پاشید… و تپش‌های پرحرارتش، کودکان تشنه را وعده آب می‌داد…

 

 

تو را به کدامین نام بخوانم، حضرت سقا!

 

مشک‌های گدایی‌ام بر حریم واژه ها افتاده است و نام تو را در سرسرای آفتاب می‌جویم و نام تو از هزاران پنجره می‌تابد… آقای نشان‌های بی‌شمار! همسایه پرآوازه طلاهای شش گوشه!

 

سید سبز پوش گلها! در سرزمین خون و آتش…

 

رد پاهایت بر سینه ها مانده تا صبحی که نامت، پرده از پنجره‌های ساکت ایمان برگیرد و رسول عشق با حس ناب بودنت، عالم را به تماشای فداکاری و ایثار تو فراخواند… و از نامت، ماه بنی هاشم! تبرک بجوید…

 

نامهایت، بلند است آن قدر که خاطر ناتوانم به شانه هایشان نمی رسد و تو بزرگی، آنقدر که نمی توان مرواریدهای نگاهت را شمرد…

 

ای نام آغاز و پایان! ای نام تو، نام… نامِ هزاران امید!

 

فرشته ها دو بال در حریر ابرها پوشانده اند و قامت انتظارشان خم شده تا روی شانه‌های پهن تو که علی (ع) هنگام تولدت، جای بوسه هایش را بر آنها نشانید، بگذارند و تو می‌خواهی پرواز کنی، در هفت آسمان… و می‌دانی هنوز هم من نمی دانم تو را به کدام نام بخوانم که التهابم را بنشانم…

 

حضرت خوش سیما! من خاموش می‌نشینم و قلم بر کاغذ می‌افکنم تا روزی که نامهای تو از هزار پنجره، پرده از ایمان خاموشم برگیرد و عشق، اسم تو را روی خط آسمان ِ بی‌رنگین کمانم بنویسد و تو هفت رنگ یقین بر حیاتم بنشانی… 

 

تو را می‌خوانم… نامت را به من بگو…

ارسال نظر