وقتی یک کیلو گوشت، نهایت آرزوی یک مرد می شود!
تعداد بازدید تعداد بازدید: 437 تاریخ ارسال تاریخ ارسال: ساعت 1:29 ب.ظ، چهارشنبه، 30 بهمن، سال 1392 نظرات ۲ نظر

کارگر ساختمانی هستم و این موقع از سال هم که اصلاً کاری گیرم نمی آید که بخواهم با درآمد ناچیز آن، چیزی برای خانه بخرم… دیدم که از قصابی گوشت خریدی، با خودم گفتم حداقل امشب را دست خالی به خانه نروم!

radkanaبه گزارش رادکانا، مقابل کیوسک روزنامه فروشی ، مشغول تماشای صفحه نخست جراید بودیم.میان تیترهای گوناگون روزنامه ها ، نگاهش به تیتر ریز یکی از آن ها افتاد با این مضمون که اگر گوشت قرمز بخورید بدن سالمی خواهید داشت.

زیر لب غرولندی کرد و اگر اشتباه نکنم گلایه ای هم از گرانی داشت و این را هم به گمانم گفت که توی این اوضاع و احوال چه کسی می تواند گوشت قرمز بخرد و بخورد… این ها هم دلشان خوش است… انگار نمی داند که ملت چه اوضاع و احوالی دارند…

بر حسب عادت دیرینه ، نگاهی کنجکاوانه به تیترهای روزنامه ها داشتم که خودش را به من نزدیک و نزدیک تر کرد . انگار دنبال گوشی برای شنیدن می گشت و حضور در پیشخوان مطبوعات ، بهانه لازم را برای او جور کرده بود. در همان چند دقیقه کوتاه هم صحبتی، داستانی تعریف کرد شنیدنی و البته تاسف بار؛

“چند روز پیش بعد از مدت ها ، به خاطر آن که شب مهمان داشتیم دو کیلو گوشت برای خانه خریدم. سر راه برای تهیه ماست و پنیر به سوپرمارکت محله مان نیز سری زدم.

گوشت ها را داخل خورجین موتور گذاشته بودم و داخل مغازه لبناتی ، هر از گاهی نگاهی هم به بیرون می انداختم. در همین حین احساس کردم یک نفر دور و بر موتورم می پلکد. ماست و پنیر را که خریدم و از مغازه خارج شدم ، دیدم که ای دل غافل همان فرد، گوشت ها را برداشته و الفرار!

تعقیبش کردم تا این که در یکی از کوچه پس کوچه های آذر، گیرش آوردم و دست به یقه شدم و خیلی شاکی که چرا گوشت ها را دزدیدی؟!

طوری با التماس حرف می زد که بی خیال کتک کاری شدم. قسم می خورد که دو سه ماهی بیکار است و هر روز صبح زود وقتی زن و بچه اش در خواب هستند ، از خانه بیرون می زند و شب دیر وقت که بچه ها خوابند به خانه می آید تا چشمش به چشم اهل و عیال نیفتد و بیشتر از این شرمنده نشود…

می گفت کارگر ساختمانی هستم و این موقع از سال هم که اصلاً کاری گیرم نمی آید که بخواهم با درآمد ناچیز آن، چیزی برای خانه بخرم… دیدم که شما از قصابی گوشت خریدی، با خودم گفتم حداقل امشب را دست خالی به خانه نروم!

این را که گفت ،دلم واقعاً به حالش سوخت و یک کیلو از گوشت ها را به او دادم و راه رفته را برگشتم…”

داستان را که تعریف کرد، از مسئولانی گلایه داشت که بی خیال مردم شده اند و برای گرانی ارزاق و مایحتاج مردم و نیز علاج بیکاری، جز شعار کاری نمی کنند.

شاید نشود همه مشکلات را به گردن مسئولان انداخت اما به هر حال نمی توان از درددل های مردم نیز غافل بود ، گرچه شاید همین مردم گاهی هم از سر احساس ، غیرمنصفانه حرف بزنند اما به هر حال سخنانشان ، خالی از واقعیت های تلخ امروز جامعه ما هم نیست.

بیکاری سخت است اما سخت تر می شود وقتی که در شرایط گرانی و تورم ، شرمنده اهل و عیال باشی و نگران از این که احیاناً مهمانی درب خانه ات را به صدا در آورد و…

چندی پیش که یکی از روزنامه های کثیرالانتشار را ورق می زدم، جملاتی از مقام معظم رهبری توجهم را جلب کرد که دست بر قضا کاملاً مرتبط با دغدغه فوق است؛ قضیه مربوط به اواخر خردادماه سال 79 می شود که معظم له در دیدار نمایندگان مجلس بر لزوم تلاش برای حل مشکلات معیشتی مردم تاکید کرده و فرمودند:« کدام نقض کرامت انـسانى بالاتر از این که انسانى, رئیس عائله اى, پدر خانواده اى, در جـامعه اى کـه در آن هـمه چـیز هـم هست, نتواند اولیات زندگى فـرزندان خـودش راتـامین بکند؟! کدام تحقیر از این بالاتر است؟!

کدام نقض شخصیت و شرف و کرامت انسانى از این بالاتر است؟! صبح تا شـب کـار کـند،آخرش به من یا به شما یا به آن مسوول دیگر نامه بـنویسد کـه مـن دو ماه است به خانه ام گوشت نبرده ام! یک وقت در جـامعه گـوشت و مـیوه نـیست, مـن و شما هم نمى خوریم؛ یک وقت در جـامعه امـکانات رفـاهى نیست، من و شما هم استفاده نمى کنیم؛ یک وقـت ایـام عـید کـه مى شود، فرزندان من و شما هم لباس نو بر تن نـمى کنند؛ در ایـن حـالت کسى احساس سرشکستگى نمی کند.

امـا وقـتى هـمه چـیز هـست، وقتى کسانى در جامعه با اسـتفاده از فـرصتهاى نـامشروع تـوانسته اند بـراى خودشان آلاف و اولـوف و زنـدگیهاى تـجملى فـراهم بکنند، وقتى طبقاتى در جامعه هستند که برایشان پول خرج کردن هیچ اهمیتى ندارد، جمع کثیرى از مردم که در بین اینها رزمندگان و عناصر نظامى وکارمندان دولت و مـعلمان وروسـتأیان و مـردم مـناطق مـحروم و دور ومـناطق جنوب هـستند، نـتوانند نـان و پـنیر بـچه هایشان را فراهم کنند، کدام شکستن شخصیت وشرف انسانى از این بالاتر است؟!

شما مى خواهید جواب چه کسى را بدهید؟ شما مى خواهید دل چه کسى را خوش کنید؟شما مى خواهید چه کسى از شما راضى باشد؟ بله, مساله معیشت قطعاً در اولویت اول است.معیشت که نبود، دین هـم نـیست، اخـلاق هـم نـیست؛ حـفظ عصمت و عفت هم نیست؛ امید هم نیست.

کسى را که به موقعیتى دست پیدا کرده، به خاطر این که براى رفـع نـابسامانى و فقر تلاش و مجاهدت کند و شب وروز خودش را صرف نـماید، مـلامت نخواهند کرد.اولویتها را پیدا کنید؛ مسأله اساسى جامعه اینهاست»/دانا

علیرضا می گوید:

مردمو بدبخت کردن دیگه

نگین شهدای قائم شهر می گوید:

برگشته ام به فصل تو از خط فاصله

این روزها پریده ام از خواب چلچله

تنها کمی به دیدن تو فکر می کنم

آن هم برای حل شدن چند مسئله

دیگر تمام شهر به عشقت مقیدند

بی آن که در حضور تو باشند یک دله

تو کیستی که دیده و نادیده خوانده اند

خوبان تو را به ندبه و بدها به ولوله

ما مرده ی گرفتن جشن تولدیم

چنگی به دل نمی زند این ساز و هلهله

وقتی تمام بندر، در بند ساحل است

دریا چگونه مشت نکوبد به اسکله؟

باران چگونه باز نگردد به آسمان

دنیا چگونه سخت نگیرد به چلچله؟

این سینه ها به فکر « الم نشرح» تو نیست

چیزی به گوش خاک بخوان مثل «زلزله»

مرتضی حیدری آل کثیر

ارسال نظر