گفتگوی خواندنی خبرنگار رادکانا با بانوان سبزی فروش میدان شهرداری گرگان
تعداد بازدید تعداد بازدید: 850 تاریخ ارسال تاریخ ارسال: ساعت 9:06 ب.ظ، سه شنبه، 9 اردیبهشت، سال 1393 نظرات ۲ نظر

این زن های سبزی فروش قصه پیچیده ای ندارند؛ کشاورزانی هستند که در زمینی کوچک و استیجاری سبزی می کارند و برای کسب درآمد و روزی خانواده و درمان دختر ۵ ساله اش در پیاده روی شهید بهشتی محصولاتشان را می فروشند.

2014-04-27-09.57.05به گزارش خبرنگار رادکانا، طوفانی سهمگین که فقط نااهلان روزگار را با خود می برد تا شاید بر زخم زن سبزی فروش اندکی مرهم نهد.

روزگار غریبیست! انسانی که قرار بود مظهر ” دگر عضوها را نماند قرار ” باشد امروز بلای جان هم شده اند.

به نام دین ، به نام مردم، به نام قانون اما به کام خود به کام شهوت، به کام مال، برای دنیا.

-جوان! بس است ؛ چقدر غر میزنی و شعار میدهی؟! دردت را بگو…

-درد؟! مگر خدایی که از دردم میپرسی؟! درد من انسانیت مغفول مانده ایست که از کالبد خاکی زمینیان گریخته فقط بدان دلیل که در یک دل دو خدا نمی گنجد.

یا خدای واحد  یا پول و شهرت و شهوت! درد من سبزی های زن کشاورزیست که با هزار مشقت در زمین استیجاری کوچکی به عمل آمد و کالبد های خاکی ای به نام آدمیزاد آن ها را تنها به جرم فروششان در پیاده روی شهید بهشتی ( به بهانه سد معبر) به یغما بردند.

یکیشان می گفت هزینه آمپول های دختر پنج ساله ام 600 هزار تومان است و من نان آور خانه ام.

2014-04-27-09.56.43

از کمر دردش گفت و مرا آتش زد. گفتم پس چرا سرپا می ایستد؟!

گفت: چهار چشمی مراقبیم که اگر شهرداری آمد زود سبزی هایمان را جمع کنیم و برویم.

آری ، همیشه در تاریخ انسان هایی بوده اند که تمام دارائیشان را با یک کیسه میشد جا به جا کرد؛ در حالی که برخی ها تنها یک قلم جشنشان، یک کاخی میخواهد همچون سعد آباد.

مانده بودم این زن چه دل پری دارد که بدون شناخت،  کل زندگیش را بیرون ریخت؛ اما فکر کردم نه، دارد زندگی اش را با من مرور میکند تا من قدر داشته هایم را که بزرگترینش سلامتیست، بیشتر بدانم.

زن خسته ای که چهره متبسمی داشت گفت شوهرم دیابتی است و چهار فرزند قد و نیم قد دارم.

پسر هایم مدرسه میروند ولی دخترهایم که بزرگشان 18 ساله است نه.

وقتی آن روز شوم حمله قوم شهرداریچی ها را به یاد می آورم که این زن چگونه خود را بر روی سبزی هایش انداخته بود، انگشتانم با غیظ مشت میشود و بر زانو هایم می خورد.

نه برای انسانیتی که همچون سبزی های این زن لگد مال شده بود، بلکه برای غفلت قبیله آدمیزاد.

قبیله ای که برخی ها همچون شهرداری چی های گرگان حساب انسانیتشان ته کشیده و بعضی ها همچون برخی خوانندگان این نوشته که خود را جدای همه ی غافلان عالم می بینند و مدام آخ و واخ می کنند، یا برخی دیگر چون من که به جای عمل تنها به قلم نشستم و هیچگاه ایستادن را جدی، مشق نکردم.

2014-04-27-09.56.21

از آنها پرسیدم به شما پیشنهاد بازار روز یا کرایه مکان ثابت ندادند؟!

گفت: نه اما ما حاضریم اجاره همین پیاده رو را از ما بگیرند و ما همین جا مستقر باشیم.

این زن های سبزی فروش قصه پیچیده ای ندارند؛ کشاورزانی هستند که در زمینی کوچک و استیجاری سبزی می کارند و برای کسب درآمد و روزی خانواده و درمان دختر 5 ساله اش در پیاده روی شهید بهشتی محصولاتشان را می فروشند.

از شهید بهشتی خواندم که : ” خودت رابه دست حوادث و جریانها نسپار چون خدا تو را آفریده است تابه وجودآورنده جریانها باشی نه تسلیم شونده در برابر جریانها. “

و قطعا این ها می خواهند جریان زندگیشان را خودشان رقم بزنند، لطفا سنگ تازه ای در مسیرشان نباشیم.

 ” و أنَّ إلی رَبِّکَ المُنتَهَی” 

نویسنده رادکانا: آوینی جوان

همشهری می گوید:

عــشــق از وصــل بــکــاهــد بــاری
کــــم شــــود از غــــمــــی و آزاری
لــیــکــن آن مــهــر کــه مـادر دارد
ســـایـــه کــی از ســر مــا بــردارد؟
مـــهـــر مــادر چــو بــود بــنــیــادی
نـــشـــود کـــم ز عـــزا یـــا شــادی
کــور وکـرکـردی و بـیـمـار و پـریـش
پــیــر و فــرتـوت و فـقـیـر و درویـش
گــر نــبــودی دل مــادر بــه جـهـان
آدمــیــت شــدی از چــشــم نــهـان
مــعــنـی عـشـق درآب و گـل اوسـت
عـشـق اگـر شکل پذیرد دل اوست
بـــســتــه مــادر دل دروای‌ بــه تــو
گـــر کــنــی وای بــرو، وای بــه تــو!
دل او جـوی گـرت عـقـل و ذکاست
کـان کـلـیـد هـمـه خـوشـبختی‌هاست

علی می گوید:

از بس نیروهای شهرداری گاو هستن
اشغال های لاشی
این مملکن اسلامی هس ن یست
چون بی دین های زیادی هستن
تا رای میارن همه رو فراموش میکنن
فقط حرف حزف
دزدای کثیف حروم خور
اشغالا

ارسال نظر