زیباترین حکایت‌ها درباره امام حسن (ع)
تعداد بازدید تعداد 189 تاریخ ارسال تاریخ ارسال: ساعت ۱:۵۴ ب.ظ، چهارشنبه، ۱۶ آبان، سال ۱۳۹۷ نظرات بدون نظر

همزمان با شهادت امام حسن (علیه السلام) داستان‌هایی را از این حضرت در این گزارش بخوانید.

به گزارش سرویس قرآن و عترت رادکانا؛ از کرامات امام حسن (ع) می‌توان به حکایت‌هایی که در مورد ایشان در منابع دینی ذکر شده یاد کرد. آن امام همام (ع) دومین امام شیعیان جهان وپدر بزرگوارشان امام علی (ع) و مادر گرامیشان حضرت فاطمه زهرا (س) می‌باشد.
۱- معیار ارزش
روزی معاویه به امام حسن (علیه السلام) گفت:: من از تو بهترم امام فرمود: چرا؟ او گفت: بخاطر اینکه مردم دور من اجتماع کرده اند.
امام فرمود: هیهات، هیهات (چقدر این سخن تو دور از حقیقت است)‌ای فرزند جگر خوار! آنان که به دور تو جمع شده اند دو دسته اند:
۱- از روی زور و اجبار، در دور تواند.
۲- از روی آزادی و اختیار. دسته اول بر اساس فرموده خداوند در قرآن معذورند. اما دسته دوم، گنهکارند واز فرمان خدا نافرمانی کرده اند. حاشا که من به تو بگویم: من بهترا تو هستم، زیرا درتو خوبی نیست تا من خوب‌تر از تو باشم، ولی بدان که خداوند مرا از صفات پست دور ساخته و تو را از صفات نیک انسانی دور ساخته است.

زیباترین حکایت‌ها درباره امام حسن (ع)
۲- ترحم برحیوانات
نجیح گوید: حسن بن علی علیه السلام را دیدم که مشغول خوردن غذا بود و سگی روبروی او قرار گرفته بود، هر لقمه‌ای که می‌خورد یک لقمه هم به آن سگ می‌داد. عرض کردم: یابن رسول اللّه! این سگ را از خود دور نمی‌کنی؟ حضرت فرمود: رهایش کن، زیرا من از خداوند حیا می‌کنم که جانداری به من نگاه کند و من بخورم و به او نخورانم.
خوش برخوردی ۳-
امام حسن علیه السلام دوستی شوخ طبع داشت. روزی به خدمت او رسید. امام علیه السلام فرمود: شب را چگونه صبح کردی؟ او در جواب گفت: یابن رسول اللّه! شب را بر خلاف رضای خود و خدا و شیطان به صبح آوردم. امام علیه السلام خندید و فرمود: چگونه؟ عرض کرد: خدای عزوجل دوست دارد که او را اطاعت کنم و مرتکب معصیت او نشوم و من چنین نیستم و شیطان دوست دارد معصیت خدا کنم و او را اطاعت نکنم و این چنین هم نیستم و خودم دوست دارم هرگز نمیرم و این گونه نمی‌باشم. از این داستان استفاده می‌شود که امام علیه السلام با همه ابهت و بزرگی که داشتند به گونه‌ای با دیگران برخورد می‌کردند که آن‌ها براحتی در محضر او بلکه با خود او شوخی می‌کردند و حضرت گوش می‌دادند و می‌خندیدند.
۴- پاسخ نیکی حضرت
انس بن مالک گوید: کنیزی از امام حسن (علیه السلام) شاخه گلی را به حضور آن حضرت آورد و اهداء نمود، امام حسن (علیه السلام) آن شاخه گل را گرفت و به او فرمود: تو را در راه خدا آزاد کردم من به حضرت عرض کردم، با اهداء یک شاخه گل ناچیز او را آزاد کردی؟ امام در پاسخ فرمود: خداوند ما را (در قرآن) چنین ادب کرده و فرموده: اذا حییتم بتحیه فحیوا باحسن منها؛ هر گاه کسی به شما تحیت گوید، پاسخ آن را به طور بهتر بدهید سپس فرمود: تحیت بهتر همان آزاد کردن او است.

زیباترین حکایت‌ها درباره امام حسن (ع)
۵- فایده گذشت و ملاطفت
روى زمین کسى بهتر و محبوب‌تر از حسن بن علىّ علیهما السلام وجود ندارد
ابن عبّاس ضمن حدیثى حکایت کند:
روزى جمعى از بنى امیّه در محلّى نشسته بودند و در جمع ایشان یک نفر از اهالى شام نیز حضور داشت و امام حسن مجتبى علیه السلام به همراه عدّه اى از بنى هاشم از آن محلّ عبور مى کردند، مرد شامى به دوستان خود گفت:: این‌ها چه کسانى هستند، که با چنین هیبت و وقارى حرکت مى کنند، گفتند: او حسن، پسر علىّ بن ابى طالب علیه السلام است؛ و همراهان او از بنى هاشم مى باشند.
مرد شامى از جاى برخاست و به سمت امام حسن مجتبى علیه السلام و همراهانش حرکت نمود؛ و، چون نزدیک حضرت رسید گفت:: آیا تو حسن، پسر علىّ هستى؟
حضرت سلام اللّه علیه با آرامش و متانت فرمود: بلى.
مرد شامى گفت:: دوست دارى همان راهى را بروى که پدرت رفت؟
حضرت فرمود: واى بر تو! آیا مى دانى که پدرم چه سوابق درخشانى داشت؟
مرد شامى با خشونت و جسارت گفت:: خداوند تو را همنشین پدرت گرداند، چون پدرت کافر بود و تو نیز همانند او کافر هستى و دین ندارى.
در این لحظه، یکى از همراهان حضرت سیلى محکمى به صورت مرد شامى زد و او را نقش بر زمین ساخت
امام حسن علیه السلام فورا عباى خود را روى مرد شامى انداخت و از او حمایت نمود؛ و سپس به همراهان خود فرمود: شما از طرف من مرخّص هستید، بروید در مسجد نماز گذارید تا من بیایم.
پس از آن امام علیه السلام دست مرد شامى را گرفت و او رابه منزل آورد و پس از رفع خستگى و خوردن غذا، یک دست لباس نیز به او هدیه داد و سپس روانه اش نمود.
بعضى از اصحاب به حضرت مجتبى علیه السلام گفتند: یا ابن رسول اللّه! او دشمن شما بود، نباید چنین محبّتى در حقّ او شود.
حضرت فرمود: من ناموس و آبروى خود و دوستانم را با مال دنیا خریدارى کردم
همچنین در ادامه روایت آمده است: پس از آن که مرد شامى رفت، به طور مکرّر از او مى شنیدند که مى گفت: روى زمین کسى بهتر و محبوب‌تر از حسن بن علىّ علیهما السلام وجود ندارد.
۶-اهمیت عزاداری و روضه برای امام حسن(ع)
حسنم غریب است حسنم مظلوم است
دانشمند توانا شهید حاج شیخ احمد کافى رضوان اللّه تعالى علیه فرمود: یکى از منبرى هاى مهم تهران مرحوم حاج شیخ على اکبر ترک بود خیلى منبر خوبى بود او دو خوبى داشت یکى آدم رشید بود دوم آدم متدینى بود، عالى بود، حاج شیخ على اکبر تبریزى آن سال که من نجف بودم ایام فاطمیّه عراق مى آمد فاطمیه اول را کربلا منبر مى رفت فاطمیه دوم نجف، من از خودش ‍ شنیدم.
مرحوم حاج شیخ على اکبر تبریزى مى گفت:: من جوان بودم تبریز منبر مى رفتم ماه رمضان تا شب بیست و هفتم ماه رمضان پیش نیآمد ما شبى نامى از آقا امام حسین ع. ببریم غرضى هم نداشتم زمینه حرف جور نشد منبراست گفت: همان شب بیست و هفتم رفتم خانه خوابیدم در عالم رؤ یا مشرف شدم محضر مقدس بى بى فاطمه سلام اللّه علی‌ها سلام کردم حضرت کِدرانه جوابم داد. گفتم بى بى جان من از آن نوکرهاى بى ادب نیستم اسائه ادبى خیال نمى کنم از من سر زده باشد که از من کدر شده باشید. چرا این طور جواب مرا مى دهید؟
حضرت فرمود: حاج شیخ مگر حسن پسر من نیست؟ فهمیدم کار از کجا آب خورده چرا یادى از حسنم نمى کنى؟ حسنم غریب است حسنم مظلوم است.

زیباترین حکایت‌ها درباره امام حسن (ع)

۷- پیر وکودکان
پیرمردی مشغول وضو بود، اما طرز صحیح وضو گرفتن را نمی‌دانست. امام حسن و امام حسین که در آن هنگام طفل بودند، وضو گرفتن پیرمرد را دیدند. جای تردید نبود، تعلیم مسائل و ارشاد جاهل واجب است، باید وضوی صحیح را به پیرمرد یاد داد، اما اگر مستقیما به او گفته شود وضوی تو صحیح نیست، گذشته از اینکه موجب رنجش خاطر او می‌شود، برای همیشه خاطره‌ی تلخی از او خواهد داشت. بعلاوه از کجا که او این تذکر را برای خود تحقیر تلقی نکند و یکباره روی دنده‌ی لجبازی نیفتد و هیچ وقت زیر بار نرود.
این دو طفل اندیشیدند تا به طور غیر مستقیم او را متذکر کنند. در ابتدا با یکدیگر به مباحثه پرداختند و پیرمرد می‌شنید. یکی گفت: «وضوی من از وضوی تو کاملتر است» دیگر گفت: «وضوی من از وضوی تو کاملتر است» بعد توافق کردند که در حضور پیرمرد هر دو نفر وضو بگیرند و پیرمرد حکمیت کند. طبق قرار عمل کردند و هر دو نفر وضوی صحیح و کاملی جلو چشم پیرمرد گرفتند. پیرمرد تازه متوجه شد که وضوی صحیح چگونه است، و به فراست مقصود اصلی دو طفل را دریافت و سخت تأتثیر محبت بی شائبه و هوش و فطانت آن‌ها قرار گرفت. گفت: «وضوی شما صحیح و کامل است. من پیر مرد نادان هنوز وضو ساختن رانمی دانم. به حکم محبتی که بر امت جد خود دارید مرا متنبه ساختیدمتشکرم»
۸- لیست اسامی شیعه
برادر زاده ام در رکاب امام حسین علیه السلام شرکت کرد و به درجه رفیع شهادت نایل آمد
حذیفه یمانى حکایت کند:
روزى معاویه، امام حسن مجتبى صلوات اللّه و سلامه علیه را نزد خود احضار کرد؛ و، چون حضرت از مجلس معاویه مرخّص گردید، رهسپار مدینه شد و من نیز همراه آن حضرت بودم.
در مسیر راه، شترى جلوتر از ما حرکت مى کرد؛ و حضرت بیش از هر چیز متوجّه و مواظب آن شتر بود و براى بارى که بر پشت آن شتر حمل مى شد اهمیّت بسیارى قائل بود.
عرض کردم: یاابن رسول اللّه! چرا براى بار این شتر اهمیّت زیادى قائل هستید، مگر در آن‌ها چیست؟
حضرت فرمود: داخل آن‌ها دفترى وجود دارد، که لیست اسامى تمام شیعیان و دوستان ما – اهل بیت عصمت و طهارت – در آن ثبت شده و موجود مى باشد.
به ایشان گفتم: فدایت گردم، ممکن است آن را به من نشان دهى، تا ببینم آیا اسم من نیز در آن لیست هست یا خیر؟
امام علیه السلام فرمود: فردا صبح اوّل وقت مانعى ندارد.
پس هنگامى که صبح شد و من، چون سواد نداشتم، به همراه برادر زاده ام – که او نیز همراه کاروان و اهل خواندن و نوشتن بود – دو نفرى نزد حضرت آمدیم.
امام مجتبى علیه السلام فرمود: براى چه در این موقع آمده اید؟
عرض کردم: براى وعده اى که دیروز عنایت نمودى.
فرمود: این کیست، که او را همراه خود آورده اى؟
گفتم: او برادر زاده ام مى باشد.
امام علیه السلام بعد از آن دستور داد: بنشینید؛ و سپس به یکى از غلامان خود فرمود: آن دفترى که لیست اسامى شیعیان و دوستان ما در آن ثبت شده است، بیاور.
همین که آن دفتر را آورد و برادر زاده ام مقدارى از آن را مطالعه و نگاه کرد، گفت:: این نام خودم مى باشد که نوشته است.
گفتم: نام مرا پیدا کن؛ و او دفتر را ورق زد و چند سطرى از آن راخواند و آن گاه گفت:: این هم نام تو؛ و من بسیار خوشحال و شادمان شدم.
حذیفه در پایان افزود: برادر زاده ام در رکاب امام حسین علیه السلام شرکت کرد و به درجه رفیع شهادت نایل آمد.

زیباترین حکایت‌ها درباره امام حسن (ع)
۹- نتیجه خوشحال کردن سگ
روزى امام حسن مجتبى علیه السلام در یکى از باغستان هاى شهر مدینه قدم مى زد، که ناگاه چشمش به یک غلام سیاه چهره افتاد که نانى در دست دارد و یک لقمه خودش مى خورد و یک لقمه هم به سگى که کنارش بود مى داد تا آن که نان تمام شد.
حضرت با دیدن چنین صحنه اى، به غلام خطاب کرد و فرمود: چرا نان را به سگ دادى و مقدارى از آن را براى خود ذخیره نکردى؟ غلام به حضرت پاسخ داد: زیرا چشم هاى من از چشم هاى ملتمسانه سگ خجالت کشید و من حیا کردم او این که من نان بخورم و آن سگ گرسنه بماند.
امام حسن علیه السلام فرمود: ارباب تو کیست؟
پاسخ گفت:: مولاى من ابان بن عثمان است.
حضرت فرمود: این باغ مال چه کسى است؟
غلام جواب داد: این باغ مال ارباب و مولایم مى باشد.
پس از آن حضرت اظهار داشت: تو را به خدا سوگند مى دهم که از جایت برنخیزى تا من باز گردم.
سپس حضرت حرکت نمود و به سمت ارباب غلام رفت؛ و ضمن گفتگوهایى با ابان بن عثمان، غلام و همچنین باغ را از او خریدارى نمود؛ و سپس به جانب غلام بازگشت و به او فرمود: اى غلام! من تو را از مولایت خریدم.
پس ناگاه غلام از جاى خود برخواست و محترمانه ایستاد.
سپس حضرت در ادامه سخنان خود اظهار نمود: این باغ را هم خریدارى کردم؛ و هم اکنون تو را در راه خداوند متعال آزاد نموده؛ و این باغ را نیز به تو بخشیدم.
۱۰- دو قصر سبز و قرمز در بهشت
محدّثین و مورّخین آورده ند: چون امام حسن مجتبى صلوات اللّه و سلامه علیه روزهاى آخر عمر خویش را سپرى مى نمود و زهر، تمام وجودش را فرا گرفته بود و چهره مبارکش به رنگ سبز متمایل گشته بود؛ و در این هنگام برادرش حسین سلام اللّه علیه کنار او حضور داشت؛ که ناگاه امام حسن علیه السلام گریان شد، حسین اظهار داشت: چرا رنگ صورتت دگرگون و سبز شده است؛ و چرا گریان هستى؟
فرمود: اى برادر! هم اکنون به یاد سخنى از جدّم رسول خدا افتادم؛ و ناگهان دست در گردن هم انداخته و مدّتى گریستند. پس از آن امام حسین سلام اللّه علیه پرسید جدّم چه فرموده است؟
پاسخ داد: در ضمن سخنانى فرمود: آن هنگامى که به معراج رفتم و در بهشت وارد شدم و جایگاه مؤ منین را مشاهده کردم، دو قصر بسیار زیبا و عظیم مرا جلب توجّه ساخت که یکى از آن‌ها زبرجدِ سبز رنگ و دیگری یاقوتِ قرمز بود.
از جبرئیل پرسیدم: این دو قصر زیبا براى چه کسانى است؟
جبرئیل اظهار داشت: یکى از آن‌ها براى حسن و آن دیگرى از براى حسین مى باشد.
گفتم: اى برادر، جبرئیل! پس چرا هر دو یک رنگ نیستند؟
ساکت ماند و جوابى نگفت، پرسیدم: چرا حرف نمى زنى و